تبليغاتX
اشعار فارسی
در موسیقی سیستمی وجود دارد که میتوان بر آن اساس جنسهای مختلف صدا (زنان و مردان) را در موسیقی کلاسیک و خوانندگی در اپرا طبقه بندی نمود و همچنین بر آن اساس شیوه های خواندن در سالنهای اپرا و تالارهای اجرا، رنگ و حجم صدا (آنهم بدون استفاده از ابزار مصنوعی و تقویت کننده) را طبقه بندی کرد

این سیستم ابزاریست بسیار مفید و کارآمد برای خوانندگان، آهنگسازان، منتقدان و حتی شنوندگان تا با شناخت این قواعد پی به پتانسیل های بسیار بالای صدای انسانی برده و همچنین بتوانند با فهم بیشتری با موسیقی اجرا شده ارتباط برقرار کنند.

در این سیستم تغییر پذیری آنچنانی وجود ندارد و ثبات در آن حرف اول را میزند، پس روش خوبی است برای شناسانی خوانندگان جوان و شناخت رنگ صدای آنان و اینکه به کدام دسته تعلق دارند.

خواننده باید رپرتوار مناسب با توانایی خود انتخاب نماید. برخی از خوانندگان مانند Enrico Caruso، Rosa Ponselle، Joan Sutherland، Maria Callas یا Plácido دارای صدایی هستند که قابلیت های بسیار بالایی از نظر اجرا دارا میباشند.

برخی دیگر از خوانندگان مانند Shirley Verrett یا Grace Bumbry قابلیت تغییر نوع از نظر حجم و رنگ صدا را دارا میباشند و حتی اجرای قطعه ای بالاتر از توان و ظرفیت صدای طبیعیشان را دارند.

برخی از وظایفی که به یک خواننده داده میشود غیر قابل رده بندی از وجه مورد نظر ما میباشند و گاهی آوازی غیر معمولی خواسته میشود، بسیاری از آثار موزار بدین گونه بوده است (در بخش آوازی) و برخی از آثار اخیر وردی توانایی بسیار بالایی را از نوازنده طلب میکند.

به ترتیب از بالاتری ترین محدوده صوتی به پایینترینصدای انسان به این دسته ها تقسیم میشوند (میتوانید بر روی هر ژانر کلیک کرده و نمونه ای از صدا را بشنوید):


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت | لینک ثابت |


 
ساسان یافته ملقب به ساسی مانكن.ساسی مانكن در 12 آبان 1366 در اهواز متولد شدند و هم اكنون در كرج زندگی میكنند. تحصیلات وی دانشجوی رشته مهندسی میكانیك. ساسی از 17 سالگی شروع به خوندن رپ كرد و كار رپ حرفه ای رو از 5 سال پیش در پی گرفت. در اظهارات خود نوشتند كه عاشق خوندن هستن. اكثر موزیك هایی كه از ساسان پخش شده بیشتر موزیك سازی و تكست نویسی خوده ایشون بوده كه خوشبختانه از طرفدارهای بسیار زیادی برخوردار شده. ساسان یافته فقط یه خواهر داره كه با خودش میشه 2 فرزند. طرفدار پر و پا قرص استقلال و رنگ آبی هست. هدف ساسی مانكن از خوندن رپ های 6.8 شاد كردن مردم حتی برای چند دقیقه.


داستان ساسی مانكن و حسین مخته به زبان ساسان یافته
من (ساسی) و حسین از دوستان قدیمی هستیم كه در یه مدرسه و كلاس درس خوندیم. ما با هم دیگه رپ رو شروع كردیم و با هم دیگه هم معروف شدیم. تا اینكه به ویدئو آهنگ گوشواره رسیدیم. حسین معتقد بود باید توی این ویدئو اشكان حضور داشته باشه و من با دلیل و منطق میگفتم اون صدایی كه باید واسه این موزیك داشته باشه رو اقای اشكان ندارند. البته اشكان از اقوام خود حسین هستش. قرار شد كه ما صبر كنیم تا سر فرصت این داستان رو حل كنیم كه متاسفانه خبری شنیدم كه حسین و اشكان اسم این موزیك رو تغییر دادن. اونها رفتن اهنگ رو خوندند و ما هم خوندیم ما با نام گوشواره اونها با نام جیگر طلا. سر این موضوع بین ما به هم خورد. شرح خلاصه و مفیدی از ما دو دوست.
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت | لینک ثابت |
بهاء الدين محمد بن عزالدين حسين بن عبدالصمد بن شمس الدين محمد بن حسن بن محمد بن صالح حارثي همداني عاملي جبعي (جباعي) معروف به شيخ بهائي در سال 953 ه.ق 1546 ميلادي در بعلبك متولد  شد. او در جبل عامل در ناحيه شام و سوريه در روستايي به نام "جبع" يا "جباع" مي زيسته و از نژاد "حارث بن عبدالله اعور همداني" متوفي به سال 65 هجري از معاريف اسلام بوده است.

ناحيه "جبل عامل" همواره يكي از مراكز شيعه در مغرب آسيا بوده است و پيشوايان و دانشمندان شيعه كه از اين ناحيه برخاسته اند، بسيارند. در هر زمان، حتي امروزه فرق شيعه در جبل عامل به وفور مي زيسته اند و در بنياد نهادن مذهب شيعه در ايران و استوار كردن بنيان آن مخصوصاً از قرن هفتم هجري به بعد ياري بسيار كرده و در اين مدت پيشوايان بزرگ از ميان ايشان برخاسته اند و خاندان بهائي نيز از همان خانواده هاي معروف شيعه در جبل عامل بوده است.

بهاءالدين در كودكي به همراه پدرش به ايران آمد و پس از اتمام تحصيلات، شيخ الاسلام اصفهان شد. چون در سال 991 هجري قمري به قصد حج راه افتاد، به بسياري از سرزمينهاي اسلامي از جمله  عراق، شام و مصر رفت و پس از 4 سال در حالي كه حالت درويشي يافته بود، به ايران بازگشت.

شیخ بهایی مردی بود که از تظاهر و فخر فروشی نفرت داشت و این خود انگیزه ای برای اشتهار خالص شیخ بود.شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است.دوران زندگی شیخ بهایی مصادف با دوره اوج قدرت و سلطنت صفویان بوده و شیخ بهایی در دارالحکومه دارای مناصبی بوده است.

وي در علوم فلسفه، منطق، هيئت و رياضيات تبحر داشت، مجموعه تأليفاتي كه از او بر جاي مانده در حدود 88 كتاب و رساله است. وي در سال 1031 ه.ق در اصفهان درگذشت و بنا بر وصيت خودش  جنازه او را به مشهد بردند و در جوار مرقد مطهر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام جنب موزه  آستان قدس دفن كردند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |
 

پیکر دف از تألیف شش بخش مجزا حاصل میگردد :

1-)کمانه :

چوبی غالبا" از جنس درخت بید به طول 170 سانتی متر و عرضی بین 5 تا 5/6 سانت است که دو سر آن را در حالت مماس بر یکدیگر نصب می کنند.د رنتیجه حلقه ای چوبین حاصل میگردد که قطر آن غالبا" 50 تا55 سانتی متر می باشد . ضخامت این چوب از سمت بیرونی آن 5/1 سانت بوده و در سوی دیگر که محل نصب پوست می باشد با عمل پخ زدن به 2 تا 3 میلی متر می رسانند این عمل باعث می گردد تا صدای پوست در ناحیه ی کناره ساز کیفیت مطلوبی داشته باشد. همچنین بر روی کمانه فرو رفتگی کوچکی برای قرار گرفتن انگشت شست دست چپ تعبیه میگردد که شستی نامیده می شود . شستی موجب می شود تا کمانه راحت تر در دست نوازنده قرار گیرد.

انواع کمانه :

  الف: یک کمه ، کمانه ی یک کمه تنها از یک لایه چوب به ضخامت 5/1 سانت تشکیل می شود و مزیت آن سبک بودنش است .

ب: دو کمه ، کمانه ی دو کمه از دو لایه چوب به ضخامت نهایی 5/1 سانت که لایه ها بر روی هم پرس شده تشکیل می گردد. این چوب از حجم بالاتری برخوردار است ومقاومت بیشتری نسبت به کج شدن در مقابل فشار پوست دارد.

2-) پوست :

پوست دف را می توان از حیوانات مختلفی نظیر آهو ، بز ، بزکوهی ، میش و ماهی تهیه نمود که غالبا" از پوست بز و میش  بدلیل صدا دهی مطلوبشان استفاده میگردد.

پوست ساز باید ویژه گیهای زیر را دارا باشد:

الف ) پوست باید کهنه باشد بطوری که اگر قسمتی از آن را تر کنیم هیچ بویی از آن متصاعد نگردد.

ب) ضخامت پوست باید در تمام نقاط آن یکسان بوده و کلفت و نازک نشده نباشد .

ج) رنگ آن نیز باید یکنواخت بوده و دانه دانه و تگرگی نشده باشد.

د) موها وزوائد پوست با قرار گرفتن آن در آب گرفته شود و استفاده از آهک و مواد شیمیایی دیگر موجب آسیب رسیدن به کیفیت پوست می گردد.

3- ) گل میخ :

اتصال پوست بر روی کمانه به وسیله ی میخهای سر تختی شبیه به پونز که از جنس برنج ، مس و یا آهن می باشند انجام می پذیرد

4- ) قلاب :

در داخل کمانه میخها ی کج شده ای به شکل قلاب کوبیده می شود تا حلقه ها توسط آن آویخته شوند . این قلابها به فاصله 3 سانت از پوست و با فاصله یک سانت از یکدیگر تعبیه می گردند.

5- ) حلقه یا زنجیر :

حلقه هایی به قطر 2 سانتیمتر که از جنس برنج ، مس یا آهن هستند در دسته های چهارتایی به قلابها وصل می گردند که نوازنده با تکان دادن دف صداهای مختلفی توسط آنها ایجاد مینماید .

6- ) تسمه ی چرمی :

از تسمه چرمی برای دف نوازی های طولانی که موجب خستگی مچ دست نوازنده می گردد استفاده می شود به گونه ای که نوازنده تسمه نصب شده در قسمت داخلی کمانه را به مچ دست چپ خود بسته و بدین ترتیب فشار کمتری به دست او وارد می گردد . معمولا" در خانقاه ها و مراسم ذکر و سماع که نوازنده برای مدت طولانی ناگزیر به نواختن بوده وجود تسمه ی چرمی ضروری میگردد.

                               چون قدسیان در آسمان با دف ثنایت می کنند

                               حق حق زنان هو هو کنان با دف صدایت می کنم

 برگزیده از کتاب افسانه دف

نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |
مرحوم حاج ميرزا حسين نوري(ره) در معرفي حاج علي بغدادي(ره) مي‏نويسد:

حاج علي مذكور، پسر حاج قاسم كرادي بغدادي است و او از تجّار و فردي عامي است. از هر كس از علما و سادات عظام كاظمين و بغداد كه از حال او جويا شدم، او را به خير و صلاح و صدق و امانت و مجانبت از عادات سوء اهل عصر خود مدح كردند.

مرحوم علامه نوري كه خود حاج علي بغدادي را از نزديك ديده و حكايت او را از زبانش شنيده، چنين مي‏نويسد:

در ماه رجب سال گذشته كه مشغول تأليف كتاب «جنة‏المأوي» بودم عازم نجف اشرف شدم براي زيارت مبعث، سپس به كاظمين مشرف شدم و پس از تشرف و زيارت به خدمت جناب آقا سيد حسين كاظميني(ره) كه در بغداد ساكن بود رفتم و از ايشان تقاضا كردم جناب حاج علي بغدادي را دعوت كند تا ملاقاتش با حضرت بقية‏ الله‏ (ارواحنا فداه) را نقل كند، ايشان قبول نمود. و حاج علي بغدادي را دعوت نمود كه با مشاهده او آثار صدق و صلاح از سيمايش به قدري هويدا بود كه تمام حاضران در آن مجلس با تمام دقتي كه در امور ديني و دنيوي داشتند، يقين و قطع به صحت واقعه پيدا كردند.

و مرحوم حاج شيخ عباس قمي(ره) در كتاب مفاتيح الجنان مي‏نويسد:

از چيزهايي كه مناسب است نقل شود حكايت سعيد صالح متقي حاج علي بغدادي(ره) است كه شيخ ما در جنة‏المأوي و نجم الثاقب نقل فرموده: «كه اگر نبود در اين كتاب شريف مگر اين حكايت متقنه صحيحه، كه در آن فوايد بسيار است و در اين نزديكي‏ها واقع شده، هر آينه كافي بود.»(1)

حاج علي بغدادي نقل كرده است كه:

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |
غیبت 

ولی عصرعلیه السلام از رازهای بسیار پیچیده ای است كه با ظهور او همه حقیقت روشن می گردد. "عبدالله بن فضل هاشمی" می گوید امام صادق علیه السلام فرمود: حضرت صاحب الامر به ناچار غیبتی خواهد داشت، به طوری كه گمراهان در شك واقع می شوند.

سئوال كردم: چرا؟

فرمود: اجازه بیان علتش را نداریم .

گفتم: حكمتش چیست؟

با توجه به این آیه، خداوند متعال در هر زمان و دوره ای، مردم آن دوره را مورد امتحان قرار می دهد تا مومنین واقعی از متظاهرین به دین و ایمان مشخص شوند. امتحان الهی در هر زمان، متفاوت و متناسب با رشد و كمال عقلی مردم آن زمان است. در دوران غیبت كبری، با غایب شدن حجت خدا، مردم به استقامت و پایداری نسبت به دین امتحان می شوند تا منتظرین واقعی از غیر واقعی تمیز داده شده و هر كدام پاداشی در خور موفقیت در این امتحان به دست آورند.

فرمود: همان حكمتی كه در غیبت حجت های گذشته وجود داشت، در غیبت آن جناب وجود دارد، اما حكمتش جز بعد از ظهور او ظاهر نمی شود، چنانكه حكمت سوراخ كردن كشتی و كشتن جوان و اصلاح دیوار به دست حضرت خضر علیه السلام برای حضرت موسی علیه السلام آشكار نشد جز هنگامی كه می خواستند از هم جدا شوند.

ای پسر فضل! موضوع غیبت، سرّی از اسرار خدا و غیبی از غیوب الهی است، چون خدا را حكیم می دانیم باید اعتراف كنیم كه كارهایش از روی حكمت صادر می شود، گرچه تفصیلش برای ما مجهول باشد."

(1)

از این حدیث استفاده می شود كه علت اصلی و اساسی غیبت به دلیل این كه اطلاع بر آن به صلاح مردم نبوده، یا استعداد فهمش را نداشته اند، بیان نشده است.

در عین حال به مواردی از فلسفه غیبت  در بعضی از روایات اشاره شده است كه به صورت اختصار بیان می كنیم:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |

سنتور، يا آنچنان كه استاد ابوالحسن خان صبا (۱۳۳۶ - ۱۲۸۲) گاه مى نوشت: سنطور، در سالهاى پايانى عصر قاجار،سازى تقريباً فراموش شده و رو به نابودى بود. سازهاى اصلى، تار و تنبك و كمانچه بودند و دوره قاجار، در واقع «عصر تار» بود. تعداد كمى سنتور مى نواختند و تعداد كمترى نيز سنتور مى ساختند و مى آموختند.
 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |

ويلن :

      ارجحترين ساز ميان زهي ها با ميدان صوتي بسيار گسترده است ، درخشان ، روشن وبسيار چابك بوده با طيف وسيعي از طنين هاي غني ، زنگدار ، خشن ، ارامش بخش و.... ميباشد و به همين دليل امكانات گسترده اي را در اختيار اركستر ميگذارد.

ويلن سازي است كه تمامي فواصل كروماتيك عربي و فواصل كروماتيك مخصوص موسيقي ايراني و هر موسيقي ديگر را به راحتي اجرا ميكند .اين ساز داراي چهار سيم است و در هنگام نواختن روي شانه چپ نوازنده قرار ميگيرد ، ويلن به وسيله ارشه نواخته ميشود ، اين ساز چه به صورت تكنواز و چه به صورت هم نواز مهمترين عضو اركسترهاي كوچك و بزرگ محسوب ميشود.

در همنواز اركسترهاي بزرگ ويلن به دو گروه ويلن يك و ويلن دو تقسيم ميشود كه كار گروه ويلن يكها اجراي ملودي اصلي و نقش ويلن دومي ها هارموني قطعه ميباشد .

بسياري از اهنگسازان بزرگ جهان معتقدند كه ويلن قادر است انواع پاساژهاي تند و تزئيني و ماهرانه را به راحتي از هر ساز ديگر بهتر اجرا كند و البته از اين ساز به علت چابوكيش در ملودي هاي پر تحرك بسيار استفاده ميشود .

توضيحي درباره تاريخچه ويلن:

  شايد ابتدا اين مسئله به نظر برسد كه ما بر اين راستا هستيم كه در مقوله ساز شناسي به صورتي گذرا و مختصر از معرفي سازهاي مختلف بگذريم اما ما در نظر داريم در معرفي هر ساز بسيار موشكافانه برخورد كنيم و همچون يك سايت تخصصي يك ساز تمامي مطالب گفته و نا گفته يك ساز را بيان كنيم با اين حساب ممكن است معرفي يك ساز و اساتيد ان در داخل و خارج از كشور به دراز بكشد واين از سر وسواس ما براي ارائه يك دايره المعارف كامل موسيقي است كه شايد در نوع خود منحصر به فرد نيز باشد بنابراين دست تمامي كساني را كه در رشته هاي نوازندگي سازهاي كلاسيك به هر صورت فعاليت دارند ميفشاريم و از همه انها براي همكاري نزديك وصميمانه دعوت ميكنيم باشد كه اين حركت سبب پيشرفت و معرفي موسيقي كلاسيك در ايران باشد.




ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت | لینک ثابت |
فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت کرد
اما پس از یکی دو سال از هم جدا شدند
در سال 1337 در سن 22 سالگی به کارهای سینمایی روی آورد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت
در سال 1338 برای بررسی و مطالعه ساخت فیلم به انگلستان رفت در طی فعالیت سینمایی خود چندین فیلم ساخت و در یک فیلم و نمایش بازی کرد در این زمینه فیلم خانه سیاه است که در باره جذامیان جذامخانه ای اطراف تبریز می پرداخت برنده بهترین فیلم مستند در سال 1342 شد در سال 1345 برای شرکت در دومین فستیوال پژارو به ایتالیا سفر کرد
فروغ سر انجام در سال 1345 در سن 33 سالگی در اوج شکفتگی استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد وی را در گورستان ظهیرالدوله تهران به خک سپردند
از او پسری به نام کامیار شاپور به یادگار مانده است
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |
چو ضحاک شد بر جهان شهریارسراسر زمانه بدو گشت بازنهان گشت کردار فرزانگانهنر خوار شد جادویی ارجمندشده بر بدی دست دیوان درازدو پاکیزه از خانه​ی جمشیدکه جمشید را هر دو دختر بدندز پوشیده​رویان یکی شهرنازبه ایوان ضحاک بردندشانبپروردشان از ره جادوییندانست جز کژی آموختنچنان بد که هر شب دو مرد جوانخورشگر ببردی به ایوان شاهبکشتی و مغزش بپرداختیدو پاکیزه از گوهر پادشایکی نام ارمایل پاکدینچنان بد که بودند روزی به همز بیدادگر شاه و ز لشکرشیکی گفت ما را به خوالیگریوزان پس یکی چاره​ای ساختنمگر زین دو تن را که ریزند خونبرفتند و خوالیگری ساختندخورش خانه​ی پادشاه جهانچو آمد به هنگام خون ریختنازان روز بانان مردم​کشانزنان پیش خوالیگران تاختندپر از درد خوالیگران را جگرهمی بنگرید این بدان آن بدیناز آن دو یکی را بپرداختندبرون کرد مغز سر گوسفند برو سالیان انجمن شد هزاربرآمد برین روزگار درازپراگنده شد کام دیوانگاننهان راستی آشکارا گزندبه نیکی نرفتی سخن جز به رازبرون آوریدند لرزان چو بیدسر بانوان را چو افسر بدنددگر پاکدامن به نام ارنوازبران اژدهافشن سپردندشانبیاموختشان کژی و بدخوییجز از کشتن و غارت و سوختنچه کهتر چه از تخمه​ی پهلوانهمی ساختی راه درمان شاهمران اژدها را خورش ساختیدو مرد گرانمایه و پارسادگر نام گرمایل پیشبینسخن رفت هر گونه از بیش و کموزان رسمهای بد اندر خورشبباید بر شاه رفت آوریز هر گونه اندیشه انداختنیکی را توان آوریدن برونخورشها و اندازه بشناختندگرفت آن دو بیدار دل در نهانبه شیرین روان اندر آویختنگرفته دو مرد جوان راکشانز بالا به روی اندر انداختندپر از خون دو دیده پر از کینه سرز کردار بیداد شاه زمینجزین چاره​ای نیز نشناختندبیامیخت با مغز آن ارجمند

یکی را به جان داد زنهار و گفتنگر تا نباشی به آباد شهربه جای سرش زان سری بی​بهاازین گونه هر ماهیان سی​جوانچو گرد آمدی مرد ازیشان دویستخورشگر بدیشان بزی چند و میشکنون کرد از آن تخمه داد نژادپس آیین ضحاک وارونه خویز مردان جنگی یکی خواستیکجا نامور دختری خوبرویپرستنده کردیش بر پیش خویشچو از روزگارش چهل سال مانددر ایوان شاهی شبی دیر یازچنان دید کز کاخ شاهنشهاندو مهتر یکی کهتر اندر میانکمر بستن و رفتن شاهواردمان پیش ضحاک رفتی به جنگهمی تاختی تا دماوند کوهبپیچید ضحاک بیدادگریکی بانگ برزد بخواب اندرونبجستند خورشید رویان ز جایچنین گفت ضحاک را ارنوازکه خفته به آرام در خان خویشزمین هفت کشور به فرمان تستبه خورشید رویان جهاندار گفتکه گر از من این داستان بشنویدبه شاه گرانمایه گفت ارنوازتوانیم کردن مگر چاره​ایسپهبد گشاد آن نهان از نهفتچنین گفت با نامور ماهروی نگر تا بیاری سر اندر نهفتترا از جهان دشت و کوهست بهرخورش ساختند از پی اژدهاازیشان همی یافتندی روانبران سان که نشناختندی که کیستسپردی و صحرا نهادند پیشکه ز آباد ناید به دل برش یادچنان بد که چون می​بدش آرزویبه کشتی چو با دیو برخاستیبه پرده درون بود بی​گفت​گوینه بر رسم دین و نه بر رسم کیشنگر تا بسر برش یزدان چه راندبه خواب اندرون بود با ارنوازسه جنگی پدید آمدی ناگهانبه بالای سرو و به فر کیانبچنگ اندرون گرزه​ی گاوسارنهادی به گردن برش پالهنگکشان و دوان از پس اندر گروهبدریدش از هول گفتی جگرکه لرزان شد آن خانه​ی صدستوناز آن غلغل نامور کدخدایکه شاها چه بودت نگویی به رازبرین سان بترسیدی از جان خویشدد و دام و مردم به پیمان تستکه چونین شگفتی بشاید نهفتشودتان دل از جان من ناامیدکه بر ما بباید گشادنت رازکه بی​چاره​ای نیست پتیاره​ایهمه خواب یک یک بدیشان بگفتکه مگذار این را ره چاره چوی
نگین زمانه سر تخت تستتو داری جهان زیر انگشتریز هر کشوری گرد کن مهترانسخن سربه سر موبدان را بگوینگه کن که هوش تو بر دست کیستچو دانسته شد چاره ساز آن زمانشه پر منش را خوش آمد سخنجهان از شب تیره چون پر زاغتو گفتی که بر گنبد لاژوردسپهبد به هرجا که بد موبدیز کشور به نزدیک خویش آوریدنهانی سخن کردشان آشکارکه بر من زمانه کی آید بسرگر این راز با من بباید گشادلب موبدان خشک و رخساره ترکه گر بودنی باز گوییم راستو گر نشنود بودنیها درستسه روز اندرین کار شد روزگاربه روز چهارم برآشفت شاهکه گر زنده​تان دار باید بسودهمه موبدان سرفگنده نگوناز آن نامداران بسیار هوشخردمند و بیدار و زیرک بنامدلش تنگتر گشت و ناباک شدبدو گفت پردخته کن سر ز بادجهاندار پیش از تو بسیار بودفراوان غم و شادمانی شمرداگر باره​ی آهنینی به پایکسی را بود زین سپس تخت توکجا نام او آفریدون بود جهان روشن از نامور بخت تستدد و مردم و مرغ و دیو و پریاز اخترشناسان و افسونگرانپژوهش کن و راستی بازجویز مردم شمار ار ز دیو و پریستبه خیره مترس از بد بدگمانکه آن سرو سیمین برافگند بنهم آنگه سر از کوه برزد چراغبگسترد خورشید یاقوت زردسخن دان و بیداردل بخردیبگفت آن جگر خسته خوابی که دیدز نیک و بد و گردش روزگارکرا باشد این تاج و تخت و کمرو گر سر به خواری بباید نهادزبان پر ز گفتار با یکدیگربه جانست پیکار و جان بی​بهاستبباید هم اکنون ز جان دست شستسخن کس نیارست کرد آشکاربرآن موبدان نماینده راهو گر بودنیها بباید نمودپر از هول دل دیدگان پر ز خونیکی بود بینادل و تیزگوشکزان موبدان او زدی پیش گامگشاده زبان پیش ضحاک شدکه جز مرگ را کس ز مادر نزادکه تخت مهی را سزاوار بودبرفت و جهان دیگری را سپردسپهرت بساید نمانی به جایبه خاک اندر آرد سر و بخت توزمین را سپهری همایون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزادچو او زاید از مادر پرهنربه مردی رسد برکشد سر به ماهبه بالا شود چون یکی سرو برززند بر سرت گرزه​ی گاوساربدو گفت ضحاک ناپاک دیندلاور بدو گفت گر بخردیبرآید به دست تو هوش پدرشیکی گاو برمایه خواهد بدنتبه گردد آن هم به دست تو برچو بشنید ضحاک بگشاد گوشگرانمایه از پیش تخت بلندچو آمد دل نامور بازجاینشان فریدون بگرد جهاننه آرام بودش نه خواب و نه خوردبرآمد برین روزگار درازخجسته فریدون ز مادر بزادببالید برسان سرو سهیجهانجوی با فر جمشید بدجهان را چو باران به بایستگیبسر بر همی گشت گردان سپهرهمان گاو کش نام بر مایه بودز مادر جدا شد چو طاووس نرشده انجمن بر سرش بخردانکه کس در جهان گاو چونان ندیدزمین کرده ضحاک پر گفت و گویفریدون که بودش پدر آبتینگریزان و از خویشتن گشته سیراز آن روزبانان ناپاک مردگرفتند و بردند بسته چو یوز نیامد گه پرسش و سرد بادبسان درختی شود بارورکمر جوید و تاج و تخت و کلاهبه گردن برآرد ز پولاد گرزبگیردت زار و ببنددت خوارچرا بنددم از منش چیست کینکسی بی​بهانه نسازد بدیاز آن درد گردد پر از کینه سرشجهانجوی را دایه خواهد بدنبدین کین کشد گرزه​ی گاوسرز تخت اندر افتاد و زو رفت هوشبتابید روی از نهیب گزندبتخت کیان اندر آورد پایهمی باز جست آشکار و نهانشده روز روشن برو لاژوردکشید اژدهافش به تنگی فرازجهان را یکی دیگر آمد نهادهمی تافت زو فر شاهنشهیبه کردار تابنده خورشید بودروان را چو دانش به شایستگیشده رام با آفریدون به مهرز گاوان ورا برترین پایه بودبهر موی بر تازه رنگی دگرستاره​شناسان و هم موبداننه از پیرسر کاردانان شنیدبه گرد جهان هم بدین جست و جویشده تنگ بر آبتین بر زمینبرآویخت ناگاه بر کام شیرتنی چند روزی بدو باز خوردبرو بر سر آورد ضحاک روز
خردمند مام فریدون چو دیدفرانک بدش نام و فرخنده بودپر از داغ دل خسته​ی روزگارکجا نامور گاو برمایه بودبه پیش نگهبان آن مرغزاربدو گفت کاین کودک شیرخوارپدروارش از مادر اندر پذیرو گر باره خواهی روانم تراستپرستنده​ی بیشه و گاو نغزکه چون بنده در پیش فرزند توسه سالش همی داد زان گاو شیرنشد سیر ضحاک از آن جست جویدوان مادر آمد سوی مرغزارکه اندیشه​ای در دلم ایزدیهمی کرد باید کزین چاره نیستببرم پی از خاک جادوستانشوم ناپدید از میان گروهبیاورد فرزند را چون نوندیکی مرد دینی بران کوه بودفرانک بدو گفت کای پاک دینبدان کاین گرانمایه فرزند منترا بود باید نگهبان اوپذیرفت فرزند او نیک مردخبر شد به ضحاک بدروزگاربیامد ازان کینه چون پیل مستهمه هر چه دید اندرو چارپایسبک سوی خان فریدون شتافتبه ایوان او آتش اندر فگندچو بگذشت ازان بر فریدون دو هشتبر مادر آمد پژوهید و گفت که بر جفت او بر چنان بد رسیدبه مهر فریدون دل آگنده بودهمی رفت پویان بدان مرغزارکه بایسته بر تنش پیرایه بودخروشید و بارید خون بر کنارز من روزگاری بزنهار داروزین گاو نغزش بپرور به شیرگروگان کنم جان بدان کت هواستچنین داد پاسخ بدان پاک مغزبباشم پرستنده​ی پند توهشیوار بیدار زنهارگیرشد از گاو گیتی پر از گفت​گویچنین گفت با مرد زنهاردارفراز آمدست از ره بخردیکه فرزند و شیرین روانم یکیستشوم تا سر مرز هندوستانبرم خوب رخ را به البرز کوهچو مرغان بران تیغ کوه بلندکه از کار گیتی بی​اندوه بودمنم سوگواری ز ایران زمینهمی بود خواهد سرانجمنپدروار لرزنده بر جان اونیاورد هرگز بدو باد سرداز آن گاو برمایه و مرغزارمران گاو برمایه را کرد پستبیفگند و زیشان بپرداخت جایفراوان پژوهید و کس را نیافتز پای اندر آورد کاخ بلندز البرز کوه اندر آمد به دشتکه بگشای بر من نهان از نهفت

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |
گرانمایه جمشید فرزند اوبرآمد برآن تخت فرخ پدرکمر بست با فر شاهنشهیزمانه بر آسود از داوریجهان را فزوده بدو آبرویمنم گفت با فره​ی ایزدیبدان را ز بد دست کوته کنمنخست آلت جنگ را دست بردبه فر کیی نرم کرد آهناچو خفتان و تیغ و چو برگستوانبدین اندرون سال پنجاه رنجدگر پنجه اندیشه​ی جامه کردز کتان و ابریشم و موی قزبیاموختشان رشتن و تافتنچو شد بافته شستن و دوختنچو این کرده شد ساز دیگر نهادز هر انجمن پیشه​ور گرد کردگروهی که کاتوزیان خوانی​اشجدا کردشان از میان گروهبدان تا پرستش بود کارشانصفی بر دگر دست بنشاندندکجا شیر مردان جنگ آورندکزیشان بود تخت شاهی به جایبسودی سه دیگر گره را شناسبکارند و ورزند و خود بدروندز فرمان تن​آزاده و ژنده​پوشتن آزاد و آباد گیتی برویچه گفت آن سخن​گوی آزاده مردچهارم که خوانند اهتو خوشیکجا کارشان همگنان پیشه بود کمر بست یکدل پر از پند اوبه رسم کیان بر سرش تاج زرجهان گشت سرتاسر او را رهیبه فرمان او دیو و مرغ و پریفروزان شده تخت شاهی بدویهمم شهریاری همم موبدیروان را سوی روشنی ره کنمدر نام جستن به گردان سپردچو خود و زره کرد و چون جو شناهمه کرد پیدا به روشن روانببرد و ازین چند بنهاد گنجکه پوشند هنگام ننگ و نبردقصب کرد پرمایه دیبا و خزبه تار اندرون پود را بافتنگرفتند ازو یکسر آموختنزمانه بدو شاد و او نیز شادبدین اندرون نیز پنجاه خوردبه رسم پرستندگان دانی​اشپرستنده را جایگه کرد کوهنوان پیش روشن جهاندارشانهمی نام نیساریان خواندندفروزنده​ی لشکر و کشورندوزیشان بود نام مردی به پایکجا نیست از کس بریشان سپاسبه گاه خورش سرزنش نشنوندز آواز پیغاره آسوده گوشبر آسوده از داور و گفتگویکه آزاده را کاهلی بنده کردهمان دست​ورزان اباسرکشیروانشان همیشه پراندیشه بود

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |
پسر بد مراو را یکی هوشمندبیامد به تخت پدر بر نشستهمه موبدان را ز لشکر بخواندچنین گفت کامروز تخت و کلاهجهان از بدیها بشویم به رایز هر جای کوته کنم دست دیوهر آن چیز کاندر جهان سودمندپس از پشت میش و بره پشم و مویبه کوشش ازو کرد پوشش به رایز پویندگان هر چه بد تیزرورمنده ددان را همه بنگریدبه چاره بیاوردش از دشت و کوهز مرغان مر آن را که بد نیک تازبیاورد و آموختن​شان گرفتچو این کرده شد ماکیان و خروسبیاورد و یکسر به مردم کشیدبفرمودشان تا نوازند گرمچنین گفت کاین را ستایش کنیدکه او دادمان بر ددان دستگاهمر او را یکی پاک دستور بودخنیده به هر جای شهرسپ نامهمه روزه بسته ز خوردن دو لبچنان بر دل هر کسی بود دوستسر مایه بد اختر شاه راهمه راه نیکی نمودی به شاهچنان شاه پالوده گشت از بدیبرفت اهرمن را به افسون ببستزمان تا زمان زینش برساختیچو دیوان بدیدند کردار اوشدند انجمن دیو بسیار مر گرانمایه طهمورث دیوبندبه شاهی کمر برمیان بر ببستبه خوبی چه مایه سخنها براندمرا زیبد این تاج و گنج و سپاهپس آنگه کنم درگهی گرد پایکه من بود خواهم جهان را خدیوکنم آشکارا گشایم ز بندبرید و به رشتن نهادند رویبه گستردنی بد هم او رهنمایخورش کردشان سبزه و کاه و جوسیه گوش و یوز از میان برگزیدبه بند آمدند آنکه بد زان گروهچو باز و چو شاهین گردن فرازجهانی بدو مانده اندر شگفتکجا بر خرو شد گه زخم کوسنهفته همه سودمندش گزیدنخوانندشان جز به آواز نرمجهان آفرین را نیایش کنیدستایش مراو را که بنمود راهکه رایش ز کردار بد دور بودنزد جز به نیکی به هر جای گامبه پیش جهاندار برپای شبنماز شب و روزه آیین اوستدر بسته بد جان بدخواه راهمه راستی خواستی پایگاهکه تابید ازو فره​ی ایزدیچو بر تیزرو بارگی برنشستهمی گرد گیتیش برتاختیکشیدند گردن ز گفتار اوکه پردخته مانند ازو تاج و فر

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |
جهاندار هوشنگ با رای و دادبگشت از برش چرخ سالی چهلچو بنشست بر جایگاه مهیکه بر هفت کشور منم پادشابه فرمان یزدان پیروزگروزان پس جهان یکسر آباد کردنخستین یکی گوهر آمد به چنگسر مایه کرد آهن آبگونیکی روز شاه جهان سوی کوهپدید آمد از دور چیزی درازدوچشم از بر سر چو دو چشمه خوننگه کرد هوشنگ باهوش و سنگبه زور کیانی رهانید دستبرآمد به سنگ گران سنگ خردفروغی پدید آمد از هر دو سنگنشد مار کشته ولیکن ز رازجهاندار پیش جهان آفرینکه او را فروغی چنین هدیه دادبگفتا فروغیست این ایزدیشب آمد برافروخت آتش چو کوهیکی جشن کرد آن شب و باده خوردز هوشنگ ماند این سده یادگارکز آباد کردن جهان شاد کردچو بشناخت آهنگری پیشه کردچو این کرده شد چاره​ی آب ساختبه جوی و به رود آبها راه کردچراگاه مردم بدان برفزودبرنجید پس هر کسی نان خویشبدان ایزدی جاه و فر کیانجدا کرد گاو و خر و گوسفند به جای نیا تاج بر سر نهادپر از هوش مغز و پر از رای دلچنین گفت بر تخت شاهنشهیجهاندار پیروز و فرمانروابه داد و دهش تنگ بستم کمرهمه روی گیتی پر از داد کردبه آتش ز آهن جدا کرد سنگکزان سنگ خارا کشیدش برونگذر کرد با چند کس همگروهسیه رنگ و تیره​تن و تیزتازز دود دهانش جهان تیره​گونگرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگجهانسوز مار از جهانجوی جستهمان و همین سنگ بشکست گرددل سنگ گشت از فروغ آذرنگازین طبع سنگ آتش آمد فرازنیایش همی کرد و خواند آفرینهمین آتش آنگاه قبله نهادپرستید باید اگر بخردیهمان شاه در گرد او با گروهسده نام آن جشن فرخنده کردبسی باد چون او دگر شهریارجهانی به نیکی ازو یاد کرداز آهنگری اره و تیشه کردز دریای​ها رودها را بتاختبه فرخندگی رنج کوتاه کردپراگند پس تخم و کشت و درودبورزید و بشناخت سامان خویشز نخچیر گور و گوزن ژیانبه ورز آورید آنچه بد سودمند

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |
سخن گوی دهقان چه گوید نخستکه بود آنکه دیهیم بر سر نهادمگر کز پدر یاد دارد پسرکه نام بزرگی که آورد پیشپژوهنده​ی نامه​ی باستانچنین گفت کآیین تخت و کلاهچو آمد به برج حمل آفتاببتابید ازآن سان ز برج برهکیومرث شد بر جهان کدخدایسر بخت و تختش برآمد به کوهازو اندر آمد همی پرورشبه گیتی درون سال سی شاه بودهمی تافت زو فر شاهنشهیدد و دام و هر جانور کش بدیددوتا می​شدندی بر تخت اوبه رسم نماز آمدندیش پیشپسر بد مراورا یکی خوبرویسیامک بدش نام و فرخنده بودبه جانش بر از مهر گریان بدیبرآمد برین کار یک روزگاربه گیتی نبودش کسی دشمنابه رشک اندر آهرمن بدسگالیکی بچه بودش چو گرگ سترگجهان شد برآن دیوبچه سیاهسپه کرد و نزدیک او راه جستهمی گفت با هر کسی رای خویشکیومرث زین خودکی آگاه بودیکایک بیامد خجسته سروشبگفتش ورا زین سخن دربه​درسخن چون به گوش سیامک رسید که نامی بزرگی به گیتی که جستندارد کس آن روزگاران به یادبگوید ترا یک به یک در به درکرا بود از آن برتران پایه بیشکه از پهلوانان زند داستانکیومرث آورد و او بود شاهجهان گشت با فر و آیین و آبکه گیتی جوان گشت ازآن یکسرهنخستین به کوه اندرون ساخت جایپلنگینه پوشید خود با گروهکه پوشیدنی نو بد و نو خورشبه خوبی چو خورشید بر گاه بودچو ماه دو هفته ز سرو سهیز گیتی به نزدیک او آرمیداز آن بر شده فره و بخت اووزو برگرفتند آیین خویشهنرمند و همچون پدر نامجویکیومرث را دل بدو زنده بودز بیم جداییش بریان بدیفروزنده شد دولت شهریارمگر بدکنش ریمن آهرمناهمی رای زد تا ببالید بالدلاور شده با سپاه بزرگز بخت سیامک وزآن پایگاههمی تخت و دیهیم کی شاه جستجهان کرد یکسر پرآوای خویشکه تخت مهی را جز او شاه بودبسان پری پلنگینه پوشکه دشمن چه سازد همی با پدرز کردار بدخواه دیو پلید

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |
جهان آفرین تا جهان آفریدچو خورشید بر چرخ بنمود تاجچه گویم که خورشید تابان که بودابوالقاسم آن شاه پیروزبختزخاور بیاراست تا باخترمرا اختر خفته بیدار گشتبدانستم آمد زمان سخنبر اندیشه​ی شهریار زمیندل من چو نور اندر آن تیره شبچنان دید روشن روانم به خوابهمه روی گیتی شب لاژورددر و دشت برسان دیبا شدینشسته برو شهریاری چو ماهرده بر کشیده سپاهش دو میلیکی پاک دستور پیشش به پایمرا خیره گشتی سر از فر شاهچو آن چهره​ی خسروی دیدمیکه این چرخ و ماهست یا تاج و گاهیکی گفت کاین شاه روم است و هندبه ایران و توران ورا بنده​اندبیاراست روی زمین را به دادجهاندار محمود شاه بزرگز کشمیر تا پیش دریای چینچو کودک لب از شیر مادر بشستنپیچد کسی سر ز فرمان اویتو نیز آفرین کن که گوینده​ایچو بیدار گشتم بجستم ز جایبر آن شهریار آفرین خواندمبه دل گفتم این خواب را پاسخ استبرآن آفرین کو کند آفرین چنو مرزبانی نیامد پدیدزمین شد به کردار تابنده عاجکزو در جهان روشنایی فزودنهاد از بر تاج خورشید تختپدید آمد از فر او کان زربه مغز اندر اندیشه بسیار گشتکنون نو شود روزگار کهنبخفتم شبی لب پر از آفریننخفته گشاده دل و بسته لبکه رخشنده شمعی برآمد ز آباز آن شمع گشتی چو یاقوت زردیکی تخت پیروزه پیدا شدییکی تاج بر سر به جای کلاهبه دست چپش هفتصد ژنده پیلبداد و بدین شاه را رهنمایوزان ژنده پیلان و چندان سپاهازان نامداران بپرسیدمیستارست پیش اندرش یا سپاهز قنوج تا پیش دریای سندبه رای و به فرمان او زنده​اندبپردخت ازان تاج بر سر نهادبه آبشخور آرد همی میش و گرگبرو شهریاران کنند آفرینز گهواره محمود گوید نخستنیارد گذشتن ز پیمان اویبدو نام جاوید جوینده​ایچه مایه شب تیره بودم به پاینبودم درم جان برافشاندمکه آواز او بر جهان فرخ استبر آن بخت بیدار و فرخ زمین

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس شیرازی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar