تاريخ : پنجشنبه یکم دی 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم



تاريخ : شنبه بیست و هشتم آبان 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی
كدام عاشقانه را
شب گریز از قفس
از آن غزال تیز پا
به گوش جان شنیده ای
كدام شاعرانه را
فراتر از لب هوس
میان آن همه ریا
به چشم یار دیده ای
كه عاشقانه بیقرار
گهی تبسمی نمور
به یاد آن سپیده دم
به بغض شب كشیده ای
و این چنین به انتظار
بدور از آن همه غرور
اگرچه سخت بیش و كم
از آشیان بریده ای...



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

بر ماسه ها نوشتـــــم ...
دریای هستی من ، از عشق توست سرشار...
این را به یاد...
بسپــــار!

بر ماسه ها نوشتـــــی ...
ای همزبان دیرین ...
این آرزوی پاکـــــــی است؛
اما...
به باد بسپــــار !!

فریدون مشیری


برچسب‌ها: آرشیو فتو پٌست, اشعار فارسی, فریدون مشیری, اشعار عاشقانه, متنهای احساسی

تاريخ : چهارشنبه هجدهم آبان 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی
همه چيز با يك شكلات شروع شد

من يه شكلات گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات گذاشت تو دست من....

من بچه بودم اونم بچه بود....

سرمو بالا کردم...

سرش رو بالا کرد ديد که منو ميشناسه

خنديدم و...

ـ گفت: دوستيم؟
ـ گفتم : دوست دوست...
ـ گفت: تا کجا؟
ـ گفتم: دوستي که تا نداره...
ـ گفت: تا مرگ...
خنديدم و
ـ گفتم: من که گفتم تا نداره!!...
ـ گفت: باشه تا پس از مرگ ...
ـ گفتم :نه نه نه نه تا نداره .....
ـ گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ بازم با هم دوستيم؟

تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم؟
خنديدم و
ـ گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت ميخواد يه تا بزار ...

اصلا يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون دنيا اما من اصلا براش تا نمي زارم...
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد ميدونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه دوستي بدون تا رونمي فهميد...
ـ گفت: بيا براي دوستيمون يه نشونه بزاريم ...
ـ گفتم: باشه تو بزار...
ـ گفت: شکلات هر بار که همديگر رو ميبينيم يه شکلات مال تو يکي مال من ... باشه؟
ـ گفتم :باشه...
هر بار يه شکلات ميزاشتم تودستش اونم يه شکلات تو دست من .. باز همديگر رو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم... دوست دوست ... من تندي شکلاتم رو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم و تندوتند ميمکيدم...

ـ ميگفت :شکمو... تو دوست شکموي مني ..
و شکلاتش رو ميذاشت توي يه صندوقچه ي کوچولوي قشنگ...
ـ ميگفتم :بخورش !!..
ـ ميگفت: تموم ميشه ميخوام تموم نشه براي هميشه بمونه ...
صندوقش پر از شکلات شده بود هيچ کدومش رو نمي خورد من همش رو خورده بودم ..
ـ گفتم: اگه يه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن يا کرما چي کار مي کني؟
ـ گفت: مواظبشون هستم گفت ميخوام شکلات هامو نگه دارم تا وقتي که دوستيم
و من شکلاتمو ميذاشتم تو دهنم و
ـ ميگفتم : نه نه نه ... تا نه... دوستي که تا نداره ....
? سال... ?سال... ? سال... ? سال ...?? سال... ??سالش شده

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ي شکلاتامو خورده بودم و اون همه ي شکلاتاش رو نگه داشته اون اومده امشب تا خدا خافظي کنه ميخواد بره بره اون دور دورا ميگه ميرم اما زود بر ميگردم من که ميدونم ميره و بر نميگرده يادش رفت شکلات به من بده من که يادم نرفته يه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم اين براي خوردنه يه شکلاتم کف اون دستش اينم اخرين شکلات براي صندوق کوچيکت يادش رفته بود ديگه صندوقي داره براي شکلاتاش هر دوتارو خورد ... خنديدم ميدونستم دوستي من تا نداره ميدونستم دوستيه اون تا داره مثل هميشه خوب شد همه ي شکلاتامو خوردم اما اون هيچ کدومش رو نخورده حالا با يه صندوق پر از شکلات چي کار ميکنه؟؟؟؟؟؟



تاريخ : یکشنبه هشتم آبان 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

 

برای رفتن کافی بود با شهامت و صداقت بگویی : خدانگهدار ......
این همه بازی و دروغ و آسمان و ریسمان بافتن نداشت !!
مطمئن باش که در آن صورت قابل احترم تر بودی ........
نمی دانم چرا انسانها هنوز یاد نگرفته اند که :
می توان به زیبایی درود ، بدرود گفت !!



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

جوابی که جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

و در آخر پاسخ ن.یوسفی :

دخترک خنده ی زیبایی کرد
ناگهان پدر پیر رسید
با نگاهی غضب آلوده به سیب
سیب دندان زده افتاد به خاک
میوه ی عشق مرا داد به باد
پسرک پا به فرار
با نگاهی تلخ
دخترک رفت کنار
تا زآن روز به بعد
میوه های من
این درخت دور افتاده ز یاد
بی هیچ نگاهی بیافتند به خاک
و من خشکیده به هر باد رسم
پی این عشق بپرسم بلند
که چه میشد چشم پسر
شاخه هایم را نمی کرد نگاه

 

 

حال,باغبان :

………..



تاريخ : دوشنبه یازدهم مهر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

یه شب خوب تو آسمون
یه ستاره چشمک زنون
خندید و گفت کنارتم
تا آخرش تا پای جون

ستاره قشنگی بود
آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق من
و منم شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید
عشق من و ستاره جون

ماه اومد وستاره را
دزدید و برد,نامهربون

ستاره رفت و من شدم
بی همزبون

حالا شبا به یاد اون
چشم میدوزم به آسمون

دلم میخواد داد بزنم
"این بود قول و قرارمون"


برچسب ها:فریدون مشیری دیوان اشعار خیام دیوان اشعار سعدی دیوان اشعار حافظ دیوان اشعار مولانا دیوان اشعار رودکی مجموعه اشعار شاهنامه فردوسی دیوان اشعار نیما یوشیج دیوان اشعار سهراب سپهری دیوان اشعار سنايي غزنوي دیوان اشعار بابا طاهر دیوان اشعار پروين اعتصامي دیوان اشعار عطار دیوان اشعار جامي دیوان اشعار شيخ بهايي دیوان اشعار شهريار دیوان غزلیات حافظ دیوان قصاید حافظ دیوان رباعیات حافظ دیوان مقطعات حافظ دیوان مثنویات حافظ دیوان اشعار مهدي اخوان ثالث دیوان اشعار احمد شاملو دیوان اشعار هوشنگ ابتهاج دیوان اشعار قيصر امين‌پور دیوان اشعار منوچهري دیوان اشعار خاقاني‌ دیوان اشعار صائب تبريزي فلسفی عنصري رهي‌ معيري‌ محمد تقي بهار محمدرضا شفيعي كدكني عبيد زاكاني دقيقي حميد مصدق ضرب المثل نام های اصیل ایرانی احادیث مذهبی از ایمه اطهار ديوان حضرت امام خميني (غزليات) ديوان حضرت امام خميني (مجموعه قصايد) ديوان حضرت امام خميني (رباعيات) وحشي بافقي محتشم كاشاني ناصر خسرو مسعود سعد سلمان مريم حيدرزاده ابوسعيد ابوالخير داستان امير خسرو دهلوي تاریخچه «سرود ملی» در ایران نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل عاشقانه دانستنیها ایران شناسی مهدی سهیلی فروغ فرخزاد امام زمان(ع) حکایت های قرآنی طنز سرگرمی بیو گرافی بیو گرافی بیو گرافی اس ام اس اس ام اس اس ام اس لطیفه لطیفه لطيفه گوناگون گوناگون طالع بینی شخصی جوک انگلیسی سخنان بزرگان سخنان بزرگان موسیقی , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,



تاريخ : دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

روزی با خود فکر میکردم اگر اورا با غریبه ای ببینم شهر را به آتش خواهم کشید ولی امروز حاضر نیستم حتی کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست......



تاريخ : پنجشنبه ششم مرداد 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی
اگر میتوانستم بروم ، میرفتم .
اگر میتوانستم قلبت را بشکنم ، دوایی برای درد قلب شکسته خود می یافتم.
اگر میتوانستم تو را به بازی بگیرم ، قلب من اینک بازیچه ای کهنه نبود.
اگر میتوانستم اشکت را درآورم ، اول از همه اشکهای خودم را پاک میکردم.
نه عزیزم من از تو دلشکسته ترم ، بیش از این مرا پریشان نکن ، من از تو خسته ترم.
اگر میتوانستم بدون تو بمیرم ، تا به حال صدها بار مردم ولی زنده شدم ، به عشق تو بیخیال آن دنیا شدم .
به تو عادت نکرده ام ، به عشق خیانت نکرده ام ، کاش میتوانستم فراموشت کنم ، تا امروز خودم یک فراموش شده نباشم ،تا امروز اسیر غصه ها نباشم ، دلتنگ و آرزو به دل نباشم ، به امید فردا نباشم ،فردا نیز مثل امروز سخت میگذرد نمیخوام بیش از سردرگم و پریشان باشم.
کاش میتوانستم رها شوم از زندان تو، دوباره بشکن قلبم را که حکم آزادی در دستان توست.
کاش میتواستم رها شوم ، خاک پای سرنوشت را ببوسم و از زندان تو آزاد شوم.


تاريخ : دوشنبه بیستم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته



و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش



اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها شکر می کرد ، پس از چندی


هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟



در این صحرا که آبی نیست به جانم ، هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست


واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود امانمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه



مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ، زهم بشکافت



اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد



نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل


و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

 

برچسب : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,



تاريخ : دوشنبه بیستم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره … به کسی توجه نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه … می باره و می باره و … اینقدر می باره تا آبی شه … ‌آفتابی شه…!!! کاش … کاش می شد مثل آسمون بود … کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی … بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده … انگار نه انگار که غمی بوده … همه چیز فراموشت بشه …!!!

کاش می شد  



تاريخ : جمعه هفدهم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی
به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم

چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق برای تو تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …
شاید بتوانم فراموشش کنم…



تاريخ : یکشنبه دوازدهم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

 

وقتی عشقت تنهات گذاشت

 نگران خودت نباش که بدون اون چیکار می کنی

 شرمنده دلت باش که یک باره دیگه بهت اعتماد کرد



تاريخ : یکشنبه دوازدهم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

سر برگ گل ندارم،به چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی

 

 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

 

ما گذشتیم ، گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران وای به حال دگران



تاريخ : جمعه دهم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین

کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی  ما جرا جویی

خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود

میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های

کوه را تماماً  در بر گرفت و مرد هیچ چیزرا نمی دید  همه چیز

سیاه بود اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را

پوشانده بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده

بود به قله ی کوه پایش لیز خورد  و در حالی که به سرعت

 سقوط می کرد از کوه پرت شد  در حال سقوط فقط لکه های

سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک

مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه  او را در خود میگرفت

هچنان سقوط می کرد  اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او

نزدیک است 

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش

میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود

چاره ای نماند جز فریاد بزند خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد 

جواب داد از من چه می خواهی ؟

 _ای خدا نجاتم ده!

 _واقعاً باور داری که من میتوانم تو را  نجات بدهم ؟

 _البته که باور دارم

 _اگر باور داری طنابی که به کمرت  بسته است پاره کن 

  یک لحظه سکوت

  مرد تصمیم گرفت

 با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد

 یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند ، دست هایش محکم

 طناب را گرفته بودو او فقط یک متر از زمین فاصله داشت 



تاريخ : دوشنبه ششم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم تر
‌تقصیر از ما نیست
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


تاريخ : دوشنبه ششم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی
از تو در دلم فقط یک جاای خالی مانده!

این جای خالی برایم مقدس است!

با هیچکس دیگری پرش نمیکنم!

من به همین جای خالی قانعم!



تاريخ : دوشنبه ششم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره
یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره
یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم
یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره



تاريخ : یکشنبه پنجم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

دوستت دارم ؛

نه به خاطر شخصيت تو ؛

بلکه به خاطر شخصيتی که در هنگام با تو بودن پيدا می کنم



تاريخ : شنبه چهارم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

 

تو ويترين زندگي به عروسكي كه مال من نيست نگاه نمي كنم

 

اون فقط وسوسه ايه تا كسي رو كه دوست دارم،از دست بدم.



تاريخ : شنبه چهارم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

گفتم:خدایاازهمه دلگیرم

گفت: حتی ازمن؟

گفتم خدایا دلم را ربودند
گفت:پیش از من؟

گفتم :خدایا چقدر دوری

گفت:تو یا من؟

گفتم:خدایاتنهاترینم

گفت:پس من؟

گفتم:خدایا کمک خواستم

گفت:از غیر من !؟

گفتم :خدایا دوستت دارم

گفت:بیش ازمن؟



تاريخ : جمعه سوم تیر 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،  

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. 

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، 

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني. 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار، 

برخی نادوست، و برخی دوستدار 

که دست کم یکی در میانشان 

بی تردید مورد اعتمادت باشد. 

و چون زندگی بدین گونه است، 

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، 

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، 

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی 

نه خیلی غیرضروری، 

تا در لحظات سخت 

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است 

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند 

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی 

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی 

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی 

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. 

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی 

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار 

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است. 

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی 

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان 

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. 

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم .

ای کاش کسی هم برایم آرزو می کرد ؟ 



تاريخ : یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی
ای سرخ ترین دلیل بودن
زیباست برای تو سرودن
دراوج محبت و صفایی
سرچمه ی هر مهر و وفایی
نام تو اصالتی پر ارزش
فرهنگ و جوانمردی و ورزش
تا هست ز عشق ما نشانی
تو سرور کل لاجوردی
یاران تو مردان دلیرند
محبوب دل جوان و پیرند
سالهاست هوادار تو هستیم
ما تا به ابد یار تو هستیم
هر لحظه ز عشق تو دلی شاد
تاریخ تو را سپرد بر یاد
نام کهنت ز تخت جمشید
یعنی که شکوه و عشق و امید
مستحکم و استوار هستی
زیبایی صد بهار هستی
نام تو که چون گنج نفیس است
عشق قرمز ما پرسپولیس است

برچسب‌ها: پرسپولیس, فوتبال, اشعار فوتبالی

تاريخ : سه شنبه بیستم آذر 1386 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی


English : I Love You

Persian : To ra doost daram


01) English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doosat daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

21) Africans : Ek het jou li ...



تاريخ : سه شنبه بیستم آذر 1386 | | نویسنده : امیر عباس شیرازی


English : I Love You

Persian : دوستت دارم


01) English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doost daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

21) Africans : Ek het jou li ...


برچسب‌ها: جمله دوست دارم به زبان های مختلف