شمهای از داستان عشق شورانگیز ماستهیچ مژگان دراز و عشوهی جادو نکردساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیستدر سفالین کاسهی رندان به خواری منگریدنکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبرانساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشدخاکیان بیبهرهاند از جرعهی کاس الکرامشهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست
این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاندآنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاندقابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاندکاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاندعارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهانددختر رز را که نقد عقل کابین کردهانداین تطاول بین که با عشاق مسکین کردهانداین کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|
دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله بادذروهی کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاعای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمیچون به هوای مدحتت زهره شود ترانهسازنه طبق سپهر و آن قرصهی ماه و خور که هستدختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد
دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله بادراهروان وهم را راه هزار ساله بادبادهی صاف دایمت در قدح و پیاله بادحاسدت از سماع آن محروم آه و ناله بادبر لب خوان قسمتت سهلترین نواله بادمهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|
خسروا گوی فلک در خم چوگان توشدزلف خاتون ظفر شیفتهی پرچم توستای که انشاء عطارد صفت شوکت توستطیرهی جلوهی طوبی قد چون سرو تو شدنه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
ساحت کون ومکان عرصهی میدان تو باددیدهی فتح ابد عاشق جولان تو بادعقل کل چاکر طغراکش دیوان تو بادغیرت خلد برین ساحت ایوان تو بادهر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|
به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاقنخست پادشهی همچو او ولایت بخشدگر مربی اسلام شیخ مجدالدیندگر بقیهی ابدال شیخ امین الدیندگر شهنشه دانش عضد که در تصنیفدگر کریم چو حاجی قوام دریادلنظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند
به پنج شخص عجب ملک فارس بود آبادکه جان خویش بپرورد و داد عیش بدادکه قاضیای به از او آسمان ندارد یادکه یمن همت او کارهای بسته گشادبنای کار مواقف به نام شاه نهادکه نام نیک ببرد از جهان به بخشش و دادخدای عز و جل جمله را بیامرزاد
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|
قوت شاعرهی من سحر از فرط ملالنقش خوارزم و خیال لب جیحون میبستمیشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناختچون همیگفتمش ای مونس دیرینهی منگفتم اکنون سخن خوش که بگوید با منلابه بسیار نمودم که مرو سود نداشتپادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان
متنفر شده از بنده گریزان میرفتبا هزاران گله از ملک سلیمان میرفتمن همیدیدم و از کالبدم جان میرفتسخت میگفت و دلآزرده و گریان میرفتکان شکر لهجهی خوشخوان خوش الحان میرفتزانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفتچه کند سوخته از غایت حرمان میرفت
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|