رودکی

ای آنکه غمگنی وسزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا برم نامش
ترسم زبخت انده و دشواری

رفت آنکه رفت، و آمد آنک آمد
بود آنچه بود، خيـره چه غم داری؟!

هموار کرد خواهی گيـتی را؟
گيـتی است« کی پذيـرد همواری؟

مستی مکن که نشنود اومستی
زاری مکن که نشنود او زاری

شو تا قيـامت آيـد زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بيـش بيـنی زيـن گردون
گر تو به هر بهانه بيـازاری

گويـی گماشته ست بلايـی او
بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پديـد نی و، کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و يـا نکنی، ترسم
بر خويـشتن ظفرندهی باری

تا بشکنی سپاه غمان بر دل
آن به که می بيـاری و بگساری

اندر بلای سخت پديـد آرند
فضل و بزرگ مردی و سالاری

رودکی

بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه پندی آزادوار داد مرا
زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است

به روز نيـک کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه گفت مرا: خشم خويـش دار نگاه
که را زبان نه به بند است، پای در بند است

رودکی

سرای سپنج

به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن هميـشگی نه رواست

زيـر خاک اندرونت بايـد خفت
گر چه اکنونت خواب بر ديـباست

با کسان بودنت چه سود کند
که به گور اندرون شدن تنهاست

يـار تو زيـر خاک مور و مگس
چشم بگشا، ببيـن، کنون پيـداست

آنکه زلفيـن و گيـسويـت پيـراست
گرچه ديـنار يـا دَرمش بهاست

چون ترا ديـد زردگونه شده
سرد گردد دلش؛ نه نابيـناست

رودکی

جهان فسانه و باد

شاد زی با سيـاه چشمان، شاد
که جهان نيـست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان ببايـد بود
وز گذشته نکرد بايـد يـاد

من و آن جعد موی غاليـه بوی
من و آن ماهروی حور نژاد

نيـکبخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نه خورد و نه داد

باد و ابر است ايـن جهان فسوس
باده پيـش آر، هر چه بادا باد!

رودکی

مردم نتوان کشت

چون تيـغ به دست آری، مردم نتوان کُشت
نزديـک خداوند بدی نيـست فرا مُشت

ايـن تيـغ نه از بهر ستمکاران کردند
انگور نه از بهر نبيـذ است به چرخشت

عيـسی به رهی ديـد يـکی کشته فتاده
حيـران شد و بگرفت به دندان سرانگشت

گفتا که که را کشتی تا کشته شدی زار
تا باز کجا کشته شود آن که ترا کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

رودکی

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور

بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا

اثر میر نخواهم که بماند به جهان

میر خواهم که بماند به جهان در اثرا

هر کرا رفت، همی باید رفته شمری

هر کرا مرد، همی باید مرده شمرا

درباره رودکی

بوعبدالله جعفر بن محمد رودکی در ده بَنُج، مرکز ناحيـه رودک سمرقند، در نيـمه دوم سده سوم هجری بدنيـا آمد. و هم در ايـن ناحيـه درگذشت (329 يـا 330 هـ.ق).
درباره ايـن شاعر بزرگ، پدر شعر فارسی، کتب و رسالات بـسيار نوشته اند که از کتاب «احوال و اشعار رودکی» تاليـف زنده يـاد سعيـد نفيـسی بايـد نام برد. همچنيـن کتاب «سخن و سخنوران» تاليـف مرحوم استاد بديـع الزمان فروزانفر و «تاريـخ ادبيـات در ايـران» تاليـف مرحوم دکتر ذبيـح الله صفا.