رودکی
سرای سپنج
به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن هميـشگی نه رواست
زيـر خاک اندرونت بايـد خفت
گر چه اکنونت خواب بر ديـباست
با کسان بودنت چه سود کند
که به گور اندرون شدن تنهاست
يـار تو زيـر خاک مور و مگس
چشم بگشا، ببيـن، کنون پيـداست
آنکه زلفيـن و گيـسويـت پيـراست
گرچه ديـنار يـا دَرمش بهاست
چون ترا ديـد زردگونه شده
سرد گردد دلش؛ نه نابيـناست
به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن هميـشگی نه رواست
زيـر خاک اندرونت بايـد خفت
گر چه اکنونت خواب بر ديـباست
با کسان بودنت چه سود کند
که به گور اندرون شدن تنهاست
يـار تو زيـر خاک مور و مگس
چشم بگشا، ببيـن، کنون پيـداست
آنکه زلفيـن و گيـسويـت پيـراست
گرچه ديـنار يـا دَرمش بهاست
چون ترا ديـد زردگونه شده
سرد گردد دلش؛ نه نابيـناست
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|
خدایا،