فقر چیست

 

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، 

ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي

 فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند .

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ 

كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است.

" دکتر شریعتی"

 

چتری برای دو نفر

حرف حق میزنی عزیزم

ولی باید یاد بگیری هر حقیقتی رو توی صورت طرف مقابل تف نکنی ؛

روح و روان آدم ها از هر حقیقتی عزیزتره

( فیلم چتری برای دو نفر - رضا کیانیان )

یاد هندوستان

خـــــدایا ...

به فیل من آلزایمرعنایت فرما ... !

تا دیگر یاد " هنـــدوستان " نکند

 

جهل

وقتی که دروازه ی جهل را باز میکنید

در حقیقت

خداوند را از دروازه ای دیگر بیرون میکنید...

دست از این خرافه پرستی ها بر دارید

و سر تعظیم در برابر خالقی فرود آورید

که به تمام حاجات شما داناست و در برآوردن آنها توانا

 

8دقیقه

نگاه ها همه بر روي پرده سينما بود...

فيلم شروع شد...

دقيقه اول فیلم، دوربین فقط سقف یک اتاق را نمایش میداد،

دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق...

دقیقه سوم...

دقیقه چهارم...

دقیقه پنجم...

هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!

صداي همه درآمد، اغلب حاضران، سينما را ترك كردند...

ناگهان دوربين پايين آمد و یک نفر را که روی تخت خوابیده بود نشان داد و این جمله را زیرنویس کرد:

این تنها هشت دقيقه از زندگي اين جانباز قطع نخاعي بود و شما طاقت نداشتيد ....

بادبادک

ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﻬﺎ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ

وقتی ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺯ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ...

هیس!


اگر چیزی را با گوشهایت نشنیدی...

یا آن را با چشم هایت ندیدی....

آن را با ذهن کوچکت ابداع نکن...

و با دهان بزرگت به اشتراک نگذار!!

نذری

ﻅﺮﻑ ﻏﺬﺍی ﻧﺬﺭی ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ...

ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﺮﺩ

ﮔﻔﺘﻢ: ﻏﺬﺍ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺯﯾﺎﺩی ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ، ﺍﮔﺮ ﻓﻘﻂ ﺩﻩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﯾﺴﺘﺪ

ﺣﺘﻤﺎً ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻴﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﺰﺭگ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺎﻭﺩ، ﺑﺮﺍی ﯾﺎﻓﺘﻦ ﻟﻘﻤﻪ ﺍی ﻧﺎﻥ

ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﻡ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﯾﺘﻴﻢ، ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﯽ

ﯾﮏ ﻣﺤﻞ ﺭﺍ ﻧﺬﺭی ﻣﯽ ﺩﻫﻴﺪ

ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺣﻮﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪﺍﻥ ﺯﻭﺭﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺻﻒ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ

ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﺳﺪ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ...

مکه رفتن


درمکه که رفتم، خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است

غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به

نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود...درمکه دیدم خدا چند سالیست

که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند...

در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست...

دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید...

غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود.

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی

را طی کنم  تا به خانه خویش برگردم...

و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا

در کمک به مردم جستجو کنم ...

آری شاد کردن دل مردم همانا

برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.

 

" مرحوم حسین پناهی" 

ببخش که گوشمان پر است


ببخش که صدای گریه هایت را نمیشنویم...

گوشمان از قیمت دلار و ماشین و ویلا پر شده...

فاصله مرگ و تولد

تولد انسان روشن شدن کبریتی است

و

 مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!

یا

 سوزاندی...؟! 

من به در گفتم ولیکن...


میرسد ته مانده ی بشقاب ها

دستهارا باز در شبـــهای ســـرد / هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها / می رسد ته مانده ی بشقابــــها 

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ / نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

 

دنیای افسرده

اینجا در دنیای من ، گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمیدرند...

به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند...

حسین پناهی

نامساوی


پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید:

بهت گفته باشم، تو هیچی نمی شی ، هیچی!

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت،

آب دهانش را قورت داد

خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت.

برگۀ مجتبی، دست به دست بین معلم ها می گشت.

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود...

امتحان ریاضی ثلث اول :

سوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید.

جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما.

سوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟

جواب : حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد

و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.


سوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟

جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.

معلم ریاضی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:

سوال : نامساوی را تعریف کنید.

جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران؛

اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد.


سوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟

جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.

سوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟

جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود.

معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت.

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،

برگشت با صدای لرزانش فریاد زد:

آقا اجازه؟ گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی ؟

بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید

و پشت در گم شد...

بامَش

بامش که نـه...

اما برفـش از همه بيشتر است...

فریادٍ سکوت

عجب روزگاریست!

هیچکس به سکوت آدم نمیرسه

همه منتظرن به فریاد آدم برسن   

بند زن

سال ها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی را

بند می زد با عشق

و من آن روز به خود می گفتم

آخر این هم شد کار ؟

ولی امروز که دیگر اثری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من . . .

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی می گردم . . .

تو سرو سبزی

تو سرو سبزی و سرت تا ابد بالاست

نه موریانه و آتش حریف ریشه ی ماست

اگرچه زخم تبر نقش قامت ماست

خود این نشانه ی آزادگی و عزت ماست

حج واقعی

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه گرفتـن

هـمـه سالــه از پـی حـج، سفــر حجـاز کـردن

ز مدینــه تا بـه کعبــه، سـر و پـا بـرهنــه رفتـن

دو لـب از بـرای لبیکــ بـه گفتــه بـاز کـردن

شب جمعـه هـا نخفتـن ، به خــدای راز گفتـن

ز وجــود بـی نیــازش، طلـب نیـــاز کــردن

به مساجـد و معابـد ، همه اعتکاف کردن

ز ملاهـی و مناهی، همـه احتـراز کردن

به خدا قسم که کس را ، ثمر آنقدر نبخشد

که به روی مستمندی ، در بسته باز کردن...

پس از هر لبخند و اشک

اگر  بعد از هر لبخندی هیچ وقت خدا را شکر نمی کنید

حقی نخواهید داشت بعد از هر اشکی از او گله مند باشید ...

 

با ارزشترین مطلب عمرم


بهترین معلم من کسی بود که

با ارزشترین مطلب عمرم را به من آموخت...

دو خط موازی روی تخته کشید و گفت:

این دو هیچگاه به هم نخواهند رسید ، مگر اینکه یکی خود را بشکند...

نان دادن کار مردان است




خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن، صرفه ی  نان است

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است...

فقط دلم گرفته...



آدما گاهی لازمه چند وقت کرکرشونو بکشن پایین

یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :

کسی نمرده ، فقط دلم گرفته...

تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما میکنند



ﻣﺎھﯽ ﻣﻮن ھﯽ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰی ﺑهم ﺑﮕﻪ


ﺗﺎ دھﻨﺸﻮ وا ﻣﯽ ﮐﺮد آب ﻣﯽ رﻓﺖ ﺗﻮ دھﻨﺶ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺑﮕﻪ


دﺳﺖ ﮐﺮدم ﺗﻮ آﮐﻮارﯾﻮم درش آوردم

ﺷﺮوع ﮐﺮد از ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ
بالا پایین پریدن

دﻟﻢ ﻧﯿﻮﻣﺪ دوﺑﺎره ﺑﻨﺪازﻣﺶ اون تو


اﯾﻨﻘﺪه ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ و ﺧﻮاﺑﯿـــﺪ


دﯾﺪم بهترین ﻣﻮﻗﻊ اﺳﺖ ﺗﺎ ﺧﻮاﺑﻪ دوﺑﺎره ﺑﻨﺪازﻣﺶ ﺗﻮ آب


اﻻن ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﯿﺪار ﻧﺸﺪه ﯾﻌﻨﯽ ﻓﮑﺮﮐﻨﻢ ﺑﯿﺪار ﺷﺪه

دﯾﺪه اﻧﺪاﺧﺘﻤﺶاون ﺗﻮ قهر ﮐﺮده و ﺧﻮدﺷﻮ زده ﺑﻪ ﺧﻮاب...



اﯾﻦ داﺳﺘﺎن رﻓﺘﺎر ﺑﻌﻀﯽ از آدم ھﺎﯾﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻨﺎرﻣﻮﻧﻨﺪ.

دوستشون دارﯾﻢ و دوستمون دارﻧﺪ

ولی
ما رو ﻧﻤﯽ ﻓهمند و ﻓﻘﻂ ﺗﻮ دﻧﯿﺎی ﺧﻮدﺷﻮن دارﻧﺪ

بهترین
رﻓﺘﺎر را ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ....

دستان مقدس



دستانی که کمک میکنند مقدستر از دستانیست که دعا میکنند

/**/

چسب زخم



تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم باز...

نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو.

 

/**/

فقط شلوغش میکنند




نه عاشق بوده اند...نه عاشق میشوند...

فقط شلوغش میکنند....

گنجشک هایی که یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریدن عادتشان است

مهربانی

 

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...

دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او......!!!

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را

زيباترين معصوم دنيا مي‌کند ...

پس خود را گناهکار مبين......

من عيسي نامي را ميشناسم که

ده بيمار را در يکروز شفا داد ...

و تنها يکي سپاسش گفت !!!

من خدايي ميشناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ...

يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کفر.... !!!

پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ...

از تو براي مهربانيت قدرداني ميکنند !!!

خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد...

پس به راهت ادامه بده !!!

ایستادگی

/**/

مترسک انقدر دستهایت را باز نکن
کسی تو را در آغوش نمیگیرد
ایستادگی تنهایی می آورد

به سلامتی پدربزرگ مادر بزرگا...


/**/

به سلامتی پدر بزرگـا که یه بار هم خوجگل ، جوجو ، عسیسم نگفتن

ولی با زنشون ۵۰ سال عاشقـــانه زندگـــی کردن.

طبقات جامعه

  جامعه دو طبقه دارد:

1: طبقه ای که می خورد و کار نمی کند

2: طبقه ای که کار می کند و نمی خورد!

مادرم پیامبری بود...



مادرم، پیامبری بود، با زنبیلی پر از معجزه...!

یادم نمی رود...

در اولین سوز زمستانی

النگویش را به بخاری تبدیل کرد...!

/**/

چگونه شاد بنویسم؟

می گویند : شاد بنویس ...

 نوشته هایت درد دارند!

و من یاد ِ مردی می افتم...

 که با کمانچه اش ،

گوشه ی خیابان شاد میزد...اما با چشمهای ِ خیس ... !!

دزد جوانمرد

روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آن چیزهای گرانبها بود و

آیةالکرسی هم پیوست آن بود .

آن کس بسته را به صاحبش رد کرد .

او را گفتند چرا این همه مال از دست دادی؟

گفت : صاحب مال عقیده داشته که این آیة الکرسی مال او را از دزد نگاه می دارد

و من دزد مال هستم نه دین !

اگر آن را پس نمی دادم در عقیدۀ صاحبان آن خللی راجع به دین روی

می داد ، آنوقت من دزد دین هم بودم !

انتقام...



تمام گلها به دست انسان چیده شدند

تنها گل خشخاش بود

که انتقام همه ی گلها را از انسان گرفت...!

تا خدا هست...

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست

 (دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی دوم)

لالا لالا نخواب...

لالا لالا نخواب دنیا خسیسه

واسه کم آدمی خوب مینویسه

یکی لبهاش تو خوابم غرق خندست

یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

نگاه هرز جامعه

نگاه هرز جامعه از قدیسه، فاحشه ساخت...

چون

مثل آنها نبود!!!

آرام بخواب

گوسفندان را چوپانشان دارد می درد، به نام تو...!

آرام بخواب....!

گرگ برای خودش شرافتی دارد

حالا که انسان دردنده شده است....!

شعار و شعور...

کاش می شد که شعار

    جای خود را به شعوری می داد

         تا چراغی گردد دست اندیشه مان . . .

هم اتاقی

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود.
او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام vikki  زندگي ميكند.
كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد
 و از طرفي هم اتاقي مسعود هم زیبا بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . " 

حدود يك هفته بعد Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ "
 "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد." 
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده .
 با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود.
با عشق ، مامان.

کاش همون بچه می موندیم

یادمه بچگی هام

وقتی می رفتیم قبرستون یا امام زاده

تمام سعیمو می کردم تا پاهام رونذارم روی قبرا !

تا روی یکیشون پام می رفت ، جیگرم آتیش می گرفت

چشامو می بستم ، زودی تو دلم براش صلوات می فرستادم

چند سال گذشت.... من بزرگتر ... مرده ها بیشتر...

قدیمی ها پوسیده تر ..... جدیدی ها با سنگ شکیل تر

نمی دونم امروز روی چندتا قبر پام رفت

برای چندتا یادم رفت صلوات بفرستم

اما راستش ، امروز یه چیزی فهمیدم

ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم

این روزها چقدر راحت روی زنده ها واحساس ها پا می ذاریم

کاش همون بچه می موندیم

نان و نمک


به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم...

نان را تو ببر...

که راهت بلند است و طاقتت کوتاه

نمک را بگذار برای من...

که می خواهم این زخم همیشه تازه بماند و طاقتم زیاد!

گرگ ها همیشه زوزه نمیکشند

گرگها هميشه زوزه نميكشند

گاهي هم می گويند: دوستت دارم

و زودتر از آنكه بفهمی بره ای
ميدرند خاطراتت را

و تو ميمانی با تنی كه بوی گرگ گرفته.....!

دو حکایت

شیخی به زنی فاحشه گفتا، مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنان که مینمایی هستی؟!!

" حكيم عمرخيام "


ای مالک! 

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، 

فردا به آن چشم نگاهش مکن

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی!!

«شاه مردان امير مومنان»

زمستان

عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم ...

من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم.

تفاوت اشک و عرق

اشکی که هنگام شکست می ریزیم

عرقیست که هنگام تلاش نریخته ایم...

کمر شکسته ام...

اگر...

اگر گناه وزن داشت...

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید ، کمر شکسته ترین بودم...

مسلمان واقعی

جوانی با چاقو وارد مسجد شد!

گفت : بین شما کسی هست، مسلمان باشد ؟!

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد

پیرمردی ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا!

ادامه نوشته

حکایت

عارفی شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که:

ای شیخ خواهی از آنچه از تو می دانم

با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

عارف جواب داد: بارخدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم

و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟

آواز بر آمد : نه از تو, نه از من!!

تنهایی

تنهایی...

این واژه را بلندترین شاخه ی درخت خوب می فهمد...

اعتماد


در زندگیت به کسی اعتــــماد کن ،

که به او ایمــــان داری  نه احســاس . . .

خدایا توفیق خدمت به مادر را به ما ارزانی کن قبل از آنکه دیر شود..

 

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد ، یک زن تا 57 واحد درد را احساس میکنه

  این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

  مادرتون رو دوست داشته باشید ...

نا امید نباش...

دوستی میگفت : اینقدر نا امید نباش...

حتی اگه گاو هم باشی ، در صورتی که در جای مناسب قرار بگیری ،

کسانی پیدا می شوند که تو را بپرستند!!

گفتم دستت درد نکنه ! کلا  امیدوارم کردی !

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس

عشق آمد خویش را گم کن عزیز

قوتت را قوت مردم کن عزیز

عشق یعنی خویشتن را گم کنی

عشق یعنی خویش را گندم کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی

مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس

در مقام بخشش از آئین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد

آدمی باید که او را نان دهد

شده باور کني و در بزني ، وا نکنند؟!

شده تا نيمه ي شب در بزني ، وا نکنند؟

يا دري را شده با سر بزني ، وا نکنند؟!

پشت در ، بيد بلرزي و به جايي برسي

که تهِ فاجعه پرپر بزني ، وا نکنند؟!

روي يک پله ، درِ خانه‌ي بي‌فرجامي

بتپي، قلب کبوتر بزني ، وا نکنند؟!

تو بداني که يکي هست که بي‌طاقت توست

باز تا طاقت آخر بزني ، وا نکنند؟!

خنده‌اي کردم و گفتم : دل من! گريه نکن

تو اگر صد شب ديگر بزني ، وا نکنند!

اين در بسته ، عزيز دل من! بسته به توست

شده باور کني و در بزني ، وا نکنند؟!

دکتر حسن دلبري

چتر آبی


با چتر آبیت به خیابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی

نم نم بیا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خیس درختان که آمدی!

امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئیت بنمایان که آمدی

فواره های یخ زده یکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ایوان که امدی

زیبایی رها شده در شعر های من!
شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

پیش از شما خلاصه بگویم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی


گنجشگها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ، ای آنکه آمدی!

فرهاد صفریان

خالی


این خانه بدون تو خالیست


شهر خالی، جادّه خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته، آشنایان، عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

وای از دنیا که یار از یار می‌ترسد

غنچه‌های تشنه از گلزار می‌ترسد

عاشق از آوازه‌ی دیدار می‌ترسد

پنجه‌ی خنیاگران از تار می‌ترسد

شه‌سوار از جاده‌ی هموار می‌ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می‌ترسد...

فقط خاطره هاست که به میماند

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ....

دست ناخورده به جا می مانند...

مهدی اخوان ثالث

زنـــــــــــدگی عمــــــــــل کردن است

زنـــــــــــدگی عمــــــــــل کردن است. . .

این شکر نیست که چای را شیرین می کند

بلکه حرکت قاشق چای خوری باعث شیرینی می شود . . .

شمع

مثل شمع بزم آبم کرد و رفت

عشوه ای آورد و خوابم کرد ورفت

رفت و کوه طاقتم را باد برد

یوسف امید من در ماه مرد

ای دل شوریده مستی میکنی

باز هم شبنم پرستی میکنی

نام هر کس که شود آهوی دشت

ای دل غم دیده دیدی بر نگشت

بعد از این زهر جدایی را مخور

چوب عمر بی وفایی را نخور

من که گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج و یعنی انتظار...