ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ

ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺭﻭﺯی ﺳﻔﻴﺮ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﺮﯾﺘﺎﻧﻴﺎ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ.

ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﻔﻴﺮ ﻭ ﺩﻭﻟﺘﺶ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺑﺪ ﻭ ﺑﻴﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ.

ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺳﻔﻴﺮ ﻣﻌﺬﺏ ﺍﺯ ﮔﺴﺘﺎﺧﯽ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﻔﻴﺮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:

ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﻟﻔﺎﻅ ﺗﻮﻫﻴﻦ ﺁﻣﻴﺰ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ،

پس ﭼﺮﺍ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﻴﭻ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻴﺪ؟

ﺳﻔﻴﺮ ﺍﻧﮕﻠﻴﺲ ﭼﻨﻴﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ:

ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ!

ﻣﻬﻢ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ...!!!

نامساوی


پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید:

بهت گفته باشم، تو هیچی نمی شی ، هیچی!

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت،

آب دهانش را قورت داد

خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت.

برگۀ مجتبی، دست به دست بین معلم ها می گشت.

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود...

امتحان ریاضی ثلث اول :

سوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید.

جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما.

سوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟

جواب : حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد

و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.


سوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟

جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.

معلم ریاضی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:

سوال : نامساوی را تعریف کنید.

جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران؛

اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد.


سوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟

جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.

سوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟

جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود.

معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت.

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،

برگشت با صدای لرزانش فریاد زد:

آقا اجازه؟ گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی ؟

بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید

و پشت در گم شد...

داستان کوتاه دو سوی هرزه گی

تقدیم به همه زنانی که عفت و پاکدامنی شان ، طعمه فقر و گرگ صفتی اطرافیانشان شده است:

بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.

كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : « این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید »

بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده »

كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.

آنگاه بودا گفت : « حالا كف بزن »

كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند »

بودا لبخندی زد و پاسخ داد : « هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌ اند »

آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم


مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده ، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد. براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.

زنش آن را جابه جا كرده بود

.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ، حرف ميزند و رفتار مي كند.

پائلو کوئیلو

همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!

 

دزد جوانمرد

روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آن چیزهای گرانبها بود و

آیةالکرسی هم پیوست آن بود .

آن کس بسته را به صاحبش رد کرد .

او را گفتند چرا این همه مال از دست دادی؟

گفت : صاحب مال عقیده داشته که این آیة الکرسی مال او را از دزد نگاه می دارد

و من دزد مال هستم نه دین !

اگر آن را پس نمی دادم در عقیدۀ صاحبان آن خللی راجع به دین روی

می داد ، آنوقت من دزد دین هم بودم !

هم اتاقی

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود.
او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام vikki  زندگي ميكند.
كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد
 و از طرفي هم اتاقي مسعود هم زیبا بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . " 

حدود يك هفته بعد Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ "
 "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد." 
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده .
 با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود.
با عشق ، مامان.

مسلمان واقعی

جوانی با چاقو وارد مسجد شد!

گفت : بین شما کسی هست، مسلمان باشد ؟!

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد

پیرمردی ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا!

ادامه نوشته

حکایت

عارفی شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که:

ای شیخ خواهی از آنچه از تو می دانم

با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

عارف جواب داد: بارخدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم

و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟

آواز بر آمد : نه از تو, نه از من!!

دانی چرا در سیر خود لرزد قلم؟ ترسد در حق مظلومی زند ظلم را رقم

قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفتجناب قاضی کلنگ خود را بردارید!!!

قاضی خشمگین پاسخ داد:

مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفتهر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی

رساله ی دلگشا عبید زاکانی

هزینه عشق واقعی

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد

و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان

بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان

جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد،

و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :

هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.

چشمانش پر از اشک شد

ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

مامان … دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :

 

جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان !!

خدا چراغی به او داد


روز قسمت بود.

خدا هستی را قسمت می کرد.

خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.»

و هر که آمد چیزی خواست.

یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.

یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را.



در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی نه پایی، نه آسمان نه دریا، تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت به من بده.

و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و خطاب به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.

راز....

فقط یکبار بخوانید
4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو میتونه انحام بده.
5 ساله که بودم فکر میکردم پدرم خیلی چیزها رو میدونه.
6 ساله که بودم فکر میکردم پدرم از همه پدرها با هوش تره.
...8 ساله که شدم گفتم پدرم همه چیز رو ، هم نمیدونه.
10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملا فرق داشت.
12 ساله که شدم گفتم! خب طبیعیه ، پدرم هیچی در این مورد نمیدونه ... دیگه پیرتر از اونه که بچگی اش یادش بیاد.
14 ساله که بودم گفتم: زیاد حرفهای پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی قدیمیه.
18 ساله که شدم. وای خدای من بازم گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طوری بیخودی به آدم گیر مید. عجب روزگاریه.
21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کننده ای از رده خارجه
25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم. زیرا پدر چیزهای کمی درباره ی این موضوع میدونه زیاد با این قضیه سر و کار داشته.
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره ی این موضوع چیه هر چی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.
40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
50 ساله که شدم حاظر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره ی همه چیز حرف بزنم!

اما افسوس که قدرش را ندانستم خیلی چیزها میشد از او یاد گرفت.

همه چيز با يك شكلات شروع شد...

همه چيز با يك شكلات شروع شد

من يه شكلات گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات گذاشت تو دست من....

من بچه بودم اونم بچه بود....

سرمو بالا کردم...

سرش رو بالا کرد ديد که منو ميشناسه

خنديدم و...

ـ گفت: دوستيم؟
ـ گفتم : دوست دوست...
ـ گفت: تا کجا؟
ـ گفتم: دوستي که تا نداره...
ـ گفت: تا مرگ...
خنديدم و
ـ گفتم: من که گفتم تا نداره!!...
ـ گفت: باشه تا پس از مرگ ...
ـ گفتم :نه نه نه نه تا نداره .....
ـ گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ بازم با هم دوستيم؟

تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم؟
خنديدم و
ـ گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت ميخواد يه تا بزار ...

اصلا يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون دنيا اما من اصلا براش تا نمي زارم...
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد ميدونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه دوستي بدون تا رونمي فهميد...
ـ گفت: بيا براي دوستيمون يه نشونه بزاريم ...
ـ گفتم: باشه تو بزار...
ـ گفت: شکلات هر بار که همديگر رو ميبينيم يه شکلات مال تو يکي مال من ... باشه؟
ـ گفتم :باشه...
هر بار يه شکلات ميزاشتم تودستش اونم يه شکلات تو دست من .. باز همديگر رو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم... دوست دوست ... من تندي شکلاتم رو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم و تندوتند ميمکيدم...

ـ ميگفت :شکمو... تو دوست شکموي مني ..
و شکلاتش رو ميذاشت توي يه صندوقچه ي کوچولوي قشنگ...
ـ ميگفتم :بخورش !!..
ـ ميگفت: تموم ميشه ميخوام تموم نشه براي هميشه بمونه ...
صندوقش پر از شکلات شده بود هيچ کدومش رو نمي خورد من همش رو خورده بودم ..
ـ گفتم: اگه يه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن يا کرما چي کار مي کني؟
ـ گفت: مواظبشون هستم گفت ميخوام شکلات هامو نگه دارم تا وقتي که دوستيم
و من شکلاتمو ميذاشتم تو دهنم و
ـ ميگفتم : نه نه نه ... تا نه... دوستي که تا نداره ....
? سال... ?سال... ? سال... ? سال ...?? سال... ??سالش شده

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ي شکلاتامو خورده بودم و اون همه ي شکلاتاش رو نگه داشته اون اومده امشب تا خدا خافظي کنه ميخواد بره بره اون دور دورا ميگه ميرم اما زود بر ميگردم من که ميدونم ميره و بر نميگرده يادش رفت شکلات به من بده من که يادم نرفته يه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم اين براي خوردنه يه شکلاتم کف اون دستش اينم اخرين شکلات براي صندوق کوچيکت يادش رفته بود ديگه صندوقي داره براي شکلاتاش هر دوتارو خورد ... خنديدم ميدونستم دوستي من تا نداره ميدونستم دوستيه اون تا داره مثل هميشه خوب شد همه ي شکلاتامو خوردم اما اون هيچ کدومش رو نخورده حالا با يه صندوق پر از شکلات چي کار ميکنه؟؟؟؟؟؟

در فواید خاموشى (حکایتهای خواندنی)

حکایت


یکی را از دوستان گفتم : امتناع سخن گفتنم بعلت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی آید . گفت : دشمن آن به که نیکی نبیند .

هنر به چشم عداوت ، بزرگتر عیب است

 گل است سعدى و در چشم دشمنان خار است

 نور گیتى فروز چشمه هور

 زشت باشد به چشم موشک کور


●●●●●●

ادامه نوشته

بيژن و منيژه-فردوسي

ثريا چون منيژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بيژن

كيخسرو روزي شادان بر تخت شاهنشهي نشسته و پس از شكست اكوان ديو و خونخواهي سياوش جشني شاهانه ترتيب داده بود. جام ياقوت پر مي‌ در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگي دل بر رامش و طرب نهاده بودند.

همه بادﮤ خسرواني به دست
همه پهلوانان خسرو پرست

مي اندر قدح چون عقيق يمن
به پيش اندرون دستـﮥ نسترن

ادامه نوشته

شيخ صنعان-فريدالدين عطار نيشابوري

گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

شيخ صنعان پير صاحب كمال و پيشواري مردم زمان خويش بودو قريب پنجاه سال در كعبه اقامت داشت. هر كس به حلقـﮥ ارادت او در مي‌آمد از رياضت و عبادت نمي‌آسود. شيخ خود نيز هيچ سّنتي را فرو نمي ‌گذاشت و نماز و روزﮤ بيحد بجا مي ‌آورد. پنجاه بار حج كرده و در كشف ‌اسرار به مقام كرامت رسيده بود.

هر كه بيماري و سستي يافتي
از دم او تندرستي يافتي

پيشواياني كه در پيش آمدند
پيش او از خويش بيخويش آمدند

ادامه نوشته

مدير مدرسه -جلال آل احمد(رمان)

1
از درکه وارد شدم سيگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم .همين طوری دنگم گرفته بود قد باشم . رييس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث کرد و بعد چيزی را که می نوشت ، تمام کرد ومی خواست متوجه من بشود که رونويس حکم را روی ميزش گذاشته بودم . حرفی نزديم .رونويس را با کاغذهای ضميمه اش زيروروکرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانيت گفت :
-«جانداريم آقا . اين که نمی شه ! هر روز يه حکم می دند دست يکی می فرستنش سراغ من ... ديروز به آقای مدير کل ....»
حوصله اين اباطيل را نداشتم . حرفش را بريدم که :
-«ممکنه خواهش کنم زير همين ورقه مرقوم بفرماييد ؟»
و سيگارم را توی زيرسيگاری براق روی ميزش تکاندم . روی ميز پاک و مرتب بود .
درست مثل اتاق همان مهمان خانه ی تازه عروس ها .هر چيز به جای خود و نه يک ذره گرد . فقط خاکستر سيگار من زيادی بود .مثل تفی در صورت تازه تراشيده ای
.... قلم را برداشت و زيرحکم چيزی نوشت و امضاء کرد و من از در آمده بودم بيرون .خلاص .تحمل اين يکی رانداشتم .با اداهايش .پيدا بود که تازه رئيس شده . زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد .
انگار برای شنيدنش گوش لازم نيست . صدو پنجاه تومان در کار گزينی کل مايه گذاشته بودم تا اين حکم را به امضاء رسانده بودم .توصيه هم برده بودم و تازه دوماه هم دويده
بودم . مو ، لای درزش نمی رفت .می دانستم که چه او بپذيرد ، چه نپذيرد ، کارتمام است . خودش هم می دانست .حتما هم دستگيرش شد که با اين نک و نالی که می کرد ، خودش را کنف کرده .ولی کاری بود و شده بود.در کارگزينی کل ، سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عريضه رونويس را به رويت رييس فرهنگ
هم برسانم تازه اين طور شد .وگر نه بالی حکم کارگزينی کل چه کسی می توانست حرفی بزند ؟ يک وزارت خانه بود و يک کارگزينی !شوخی که نبود .ته دلم قرص تر از اين ها بود که محتاج به اين استدلالها باشم .اما به نظرم همه اين تقصيرها از اين سيگار
لعنتی بود که به خيال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جديدم در بياورم . البته از معلمی ، هم اقم نشسته بود .ده سال « الف .ب.» درس دادن و قيافه های بهت زده ی بچه های مردم برای مزخرف ترين چرندی که می
گويی ... و استغناء با غين و استقراء با قاف و خراسانی و هندی و قديمی تري شعر دری و صنعت ارسال مثل و رد العجز ... و ازاين مزخرفات ! ديدم دارم خر می شوم . گفتم مدير بشوم . مدير دبستان ! ديگر نه درس خواهم داد و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت ، در امتحان تجديدی به هر احمق بی شعوری هفت بدهم تا ايام آخر تابستانم را که لذيذترين تکه ی تعطيلات است ، نجات داده باشم . اين بود که راه افتادم . رفتم و از اهلش پرسيدم . از يک کار چاق کن.
دستم را توی دست کارگزينی گذاشت و قول و قرار و طرفين خوش و خرم و يک روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی ، که باب ميلم هست يا نه . و رفتم .مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه ی کوه تنها افتاده بود و آفتاب رو بود .يک فرهنگ دوست خر پول ، عمارتش را وسط زمين خودش ساخته بود و بيست و پنج ساله در اختيار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده ها کوبيده بشود و اين قدر ازين بشودها بشود ، تا دل ننه باباها بسوزد و برای اينکه راه بچه هاشان را کوتاه بکنند ، بيايند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمين يارو از متری يک عباسی بشود صد تومان . يارو اسمش را هم روی ديوار مدرسه
کاشی کاری کرده بود . هنوز درو همسايه پيدا نکرده بودند که حرف شان بشود و لنگ و پاچه ی سعدی و بابا طاهر را بکشند ميان و يک ورق ديگر از تاريخ الشعرا را بکوبند روی نبش ديوار کوچه شان.تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا .از صد متری داد می زد که توانا بود هر .... هر چه دلتان بخواهد ! با شير و خورشيدش که آن بالا سر ، سه پا ايستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می کرد
و خورشيد خانم روی کولش با ابروهای پيوسته و قمچيلی که به دست داشت و تاسه تير پرتاب ، اطراف مدرسه بيابان بود . درندشت و بی آب و آبادانی و آن ته روبه شمال ، رديف کاج های درهم فرو رفته ای که از سر ديوار گلی يک باغ پيدا بود روی
آسمان لکه دراز و تيره ای زده بود .حتما تا بيست و پنج سال ديگر همه ی اين اطراف پر می شد و بوق ماشين و ونگ ونگ بچه ها و فرياد لبويی و زنگ روزنامه فروشی و عربده ی گل به سر دارم خيار !نان يارو توی روغن بود .- « راستی شايد متری ده دوازده شاهی بيشتر نخريده باشد ؟ شايد هم زمين ها را همين جوری به ثبت دادهباشد ؟ هان ؟ - احمق به توچه ؟!...»
بله اين فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به اين نتيجه رسيدم که مردم ،حق دارند جايی بخوابند که آب زيرشان نرود .-« تو اگر مردی ، عرضه داشته باش مدير همين مدرسه هم بشو .» و رفته بودم و دنبال کاررا گرفته بودم تا رسيده بودم به اينجا .همان روز وارسی فهميده بودم که مدير قبلی
مدرسه زندانی است . لابد کله اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لابد حالا دارد کفاره گناهانی را می دهد که يا خودش نکرده يا آهنگری در بلخ کرده . جزو پر قيچی ها ی رييس فرهنگ هم کسی نبود که با مديرشان ، اضافه حقوقی نصيبش بشود و ناچار سرودستی برای اين کار بشکند . خارج از مرکز هم نداشت .اين معلومات را توی کارگزينی بدست آورده بودم . هنوز « گه خوردم نامه نويسی » هم مد نشده بود که بگويم يارو به اين زودی ها از سولدونی در خواهد آمد .فکر نمی کردم که ديگری هم برای اين وسط بيابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد دشوارش .
اين بودکه خيالم راحت بود . از همه ی اينها گذشته کارگزينی کل موافقت کرده بود !
دست است که پيش از بلند شدن بوی اسکناس ، آن جا هم دوسه تا عيب شرعی و عرفی گرفته بودند و مثلا گفته بودن لابد کاسه ای زير نيم کاسه است که فلانی يعنی من ، با ده سال سابقه ی تدريس ، می خواهد مدير دبستان بشود ! غرض شان اين بود که لابد خل شدم که از شغل مهم و محترم دبيری دست می شويم . ماهی صدوپنجاه تومان حق مقام درآن روزها پولی نبود که بتوانم ناديده بگيرم . وتازه اگر نديده می گرفتم چه ؟ باز بايد برمی گشتم به اين کلاس ها و اين جور حماقت ها .اين بود که پيش رئيس فرهنگ ، صاف برگشتم به کارگزينی کل ، سراغ آن که بفهمی نفهمی ،دلال کارم بود .و رونويس حکم را گذاشتم و گفتم که چه طور شد و آمدم بيرون .
دو روز رفتم سراغش . معلوم شد که حدسم درست بوده است و رئيس فرهنگ گفته بوده :
« من از اين ليسانسه های پر افاده نمی خواهم که سيگار به دست توی هر اتاقی سر می کنند .»
و يارو برايش گفته بود که اصلا وابدا ..! فلانی هم چين و هم چون است و مثقالی هفت صنار با ديگران فرق دارد و اين هندوانه ها و خيال من راحت باشد و پنج شنبه یک هفته ی ديگر خودم بروم پهلوی او ... و اين کار را کردم . اين بار رييس فرهنگ جلوی پايم بلند شد که :
« ای آقا ... چرا اول نفرموديد ؟!...»
و از کارمندهايش گله کرد و به قول خودش ، مرا « در جريان موقعيت محل » گذاشت و بعد با ماشين خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در حضور معلم ها و ناظم ، نطق غرايی در خصايل مدير جديد – که من باشم – کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت با يک مدرسه ی شش کلاسه « نوبنياد » و يک ناظم و هفت تامعلم و دويست و سی و پنج تا شاگرد . ديگر حسابی مدير مدرسه شده بودم !

ادامه نوشته