حکایت


بازرگانى را هزار دینار خسارت افتاد . پسر را گفت : نباید که این سخن با کسی درمیان نهی . گفت : ای پدر ، فرمان توراست ، نگویم ولی مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست ؟ گفت : تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

مگوى انده خویش با دشمنان

 که لا حول گویند شادى کنان


●●●●●●

 

حکایت


جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر ، چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی . باری پدرش گفت : ای پسر ، تو نیز آنچه دانی بگوی . گفت : ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.

نشنیدى که صوفیى مى کوفت

 زیر نعلین خویش میخى چند؟

 آستینش گرفت سرهنگى

 که بیا نعل بر ستورم بند 
 

●●●●●●

 


حکایت 


عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به حجت با او بس نیامد ، سپر بینداخت و برگشت . کسی گفتش تو را با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند ؟ گفت : علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدینها معقد نیست و نمی شنود . مرا شنیدن کفر او به چه کار آید .

آن کس که به قرآن و خبر زو نرهى

 آنست جوابش که جوابش ندهى


●●●●●●

 

حکایت


یک روز جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد . گفت : اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدینجا نرسیدی .

دو عاقل را نباشد کین و پیکار

 نه دانایى ستیزد با سبکسار

 اگر نادان به وحشت سخت گوید

 خردمندش به نرمى دل بجوید

 دو صاحبدل نگهدارند مویى

 همیدون سرکشى ، آزرم جویى

 و گر بر هر دو جانب جاهلانند

 اگر زنجیر باشد بگسلانند

 یکى را زشتخویى داد دشنام

 تحمل کرد و گفت اى خوب فرجام

 بتر زانم که خواهى گفتن آنى

 که دانم عیب من چون من ندانى


●●●●●●

 


حکایت


یکی از حکما را شنیدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند .

سخن را سر است اى خداوند و بن

 میاور سخن در میان سخن

 خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

 نگوید سخن تا نبیند خموش 


●●●●●●

 

حکایت


تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت ؟ گفت : بر شما هم پوشیده نباشد . گفتند : آنچه با تو گوید به امثال ما گفتن روا ندارد . گتف : به اعتماد آنکه داند که نگویم ، پس چرا همی پرسید؟

نه سخن که برآید بگوید اهل شناخت

 به سر شاه سر خویشتن نباید باخت 


●●●●●●

 

حکایت


در عقد بیع سرایی متردد بود م . جهودی گفت : آخر من از کدخدایان این محلتم وصف این خانه چنانکه هست از من پرس ، بخر که هیتچ عیبی ندارد . گفتم : بجز آنکه تو همسایه منی .

خانه ام را که چون تو همسایه است

 ده درم سیم بد عیار ارزد

 لکن امیدوارم باید بود

 که پس از مرگ تو هزار ارزد


●●●●●●


حکایت


شاعرى پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت . فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکن برهنه به سرما همی رفت.. سگان در قفای وی افتادند . خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند ، در زمین یخ گرفته بود ، عاجز شد ، گتف : این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته . امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید ، گفت : ای حکیم ، از من چیزی بخواه . گفت : جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمایی . رضینا من نوالک بالرحیل.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

 مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان


سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.


●●●●●●

 

حکایت


منجمی به خانه درآمد ، یکی مرد بیگانه را دید با زن او بهم نشسته . دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست . صاحبدلی که برین واقف بود گفت:

تو بر اوج فلک چه دانى چیست ؟

 که ندانى که در سرایت کیست ؟


●●●●●●

 

حکایت


خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی . گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان است یا آیت انکر الاصوات لصوت الحمیر در شان او .
مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش . گفت : تو را خوابی دیده ام ، خیر باد . گفتا : چه دیدی ؟ گفت : چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در  را حت . خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت : این مبارک خواب است که ددی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی ، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج ، تو کردم کزین پس خطبه نگویم مگر بآهستگی.

از صحبت دوستى برنجم

 کاخلاق بدم حسن نماید

 عیبم هنر و کمال بیند

 خارم گل و یاسمن نماید

 کو دشمن شوخ چشم  ناپاک

 تا عیب مرا به من نماید 


●●●●●●

 

حکایت


شخصى در مسجد سنجار بتطوع گفتی به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل ، نیک سیرت ، نمی خواستش که دل آزرده گردد، گفت : ای جوانمرد ، این مسجد را موذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام تو را ده دینار می دهم تا جایی دیگر بروی . برین قول اتفاق کردند و برفت. پس از مدتی درگذری پیش امیر بازآمد . گفت : ای خداوند ، برمن حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته بیست دینارم همی دهد تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم . امیر از خنده بی خود گشت و گفت : زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.

به تیشه کس نخراشد ز روى خارا گل

 چنانکه بانگ درشت تو مى خراشد دل
 


●●●●●●

 

حکایت


ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی خواند . صاحبدلی بر او بگذشت گفت : تو را مشاهره چندست ؟ گفت : هیچ . گفت : پس این زحمت خود چندان چرا همی دهی ؟ گفت : از بهر خدا می خوانم . گفت : از بهر خدا مخوان .

گر تو قرآن بدین نمط خوانی

 ببرى رونق مسلمانى