منوچهري
الا يا خيمگي خيمه فروهل
كه پيشاهنگ بيرون شد زمنزل
تبيره زن بزد طبل نخستين
شتربانان همي بندند محمل
نماز شام نزديك است و امشب
مه و خورشيد را بينم مقابل
وليكن ماه دارد قصد بالا
فرو شد آفتاب از كوه بابل
چنان دو كفه سيمين ترازو
كه اين كفه شود زان كفه مايل
ندانستم من اي سيمين صنوبر
كه گردد روز چونين زود زايل
من و تو غافليم و ماه و خورشيد
برين گردون گردان نيست غافل
نگارين منا برگرد و مگري
كه كار عاشقان را نيست حاصل
زمانه حامل هجرست و لابد
نهد يك روز بار خويش حامل
نگار من چو حال من چنان ديد
بباريد از مژه باران وابل
تو گويي پلپل سوده به كف داشت
پراكند از كف اندر ديده پلپل
بيامد اوفتان و خيزان برمن
چنان مرغي كه باشد نيم بسمل
دو ساعد را حمايل كرد بر من
فرو آويخت از من چون حمايل
مرا گفت اي ستمكاره به جانم
به كام حاسدم كردي و عاذل
چه دانم من كه بازآيي تو يا نه
بدانگاهي كه باز آيد قوافل
ترا كامل همي ديدم به هر كار
وليكن نيستي در عشق كامل
حكيمان زمانه راست گفتند
كه جاهل گردد اندر عشق كامل
نگار خويش را گفتم نگارا
نيم من در فنون عشق جاهل
وليكن اوستادان مجرب
چنين گفتند در كتب اوايل
كه عاشق قدر وصل آنگاه داند
كه عاجز گردد از هجران عاجل
بدين زودي ندانستم كه ما را
سفر باشد به عاجل يا كه آجل
وليكن اتفاق آسماني
كند تدبيرهاي مرد باطل
غريب از ماه والاتر نباشد
كه روز و شب همي برد منازل
چو برگشت از من آن معشوق ممشوق
نهادم صابري را سنگ بر دل
نگه كردم به گرد كاروانگاه
به جاي خيمه و جاي رواحل
نه وحشي ديدم آنجا و نه انسي
نه راكب ديدم آنجا و نه راحل
خدایا،