آرزو کردم تو خواننده شعرم باش

شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي ، باران
باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
...
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت
سوگواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم
...
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست

من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري

دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرازندگاني بخشد

چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
...
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من

تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟
هيچ
...
آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟

نه، دریغا،هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی
...
چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
...
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست با غباري از غم
...
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيهاست

حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمیدانستی...

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

جوابی که جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

و در آخر پاسخ ن.یوسفی :

دخترک خنده ی زیبایی کرد
ناگهان پدر پیر رسید
با نگاهی غضب آلوده به سیب
سیب دندان زده افتاد به خاک
میوه ی عشق مرا داد به باد
پسرک پا به فرار
با نگاهی تلخ
دخترک رفت کنار
تا زآن روز به بعد
میوه های من
این درخت دور افتاده ز یاد
بی هیچ نگاهی بیافتند به خاک
و من خشکیده به هر باد رسم
پی این عشق بپرسم بلند
که چه میشد چشم پسر
شاخه هایم را نمی کرد نگاه

 

 

حال,باغبان :

………..

گل گندم

گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی كین پوشانده ست

هیچكس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان نیست!
و كسی فكر نكرد
كه چرا «ایمان» نیست!!

و زمانی شده است
كه به غیر از «انسان»
هیچ چیز ارزان نیست

حمید مصدق

حميد مصدق

آه چه شام تيره اي، از چه سحر نمي شود

ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود

 

سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران

ماه چه، ماه آهني، اين كه قمر نمي شود

 

واي ز دشت ارغوان، ريخته خون هر جوان

چشم يكي به ماتم اينهمه تر نمي شود

 

مادر داغدار من، طعنه تهنيت شنو

بهر تو طعن و تسليت، گر چه پسر نمي شود

 

كودك بينواي من، گريه مكن براي من

گر چه كسي به جاي من، بر تو پدر نمي شود

 

باغ ز گل تهي شده، بلبل زار را بگو:

(( از چه ز بانگ زاغها، گوش تو كر نمي شود ))

 

اي تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من

( بي همگان به سر شود، بي تو به سر نمي شود )

***

به آقاي حسين طباطبايي

از منظومه: سالهاي صبوري

دشت ارغوان

حميد مصدق

تو اي شكوهمند من

شكوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده اي

كه مهر آسمان شدي

ز مهر برتر آمدي

فراز كهكشان شدي

 

به دره ها نگاه كن

به ژرف دره ها نگر

به تكه سنگهاي سرد

به ذره ها نگاه كن

 

به من بتاب

كه سنگ سرد دره ام

كه كوچكم

كه ذره ام

 

به من بتاب

مرا ز شرم مهر خويش آب كن

مرا به خويش جذب كن

مرا هم آفتاب كن .

***

از منظومه: سالهاي صبوري

آفتاب و ذره

حميد مصدق

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش

مي افتاد

 

نه بيد ز باد

نه برگ از برگ مي جنبيد

شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند

دوباره راه را بر ماه مي بستند

 

و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي

به ديدار تو من مي آمدم با شوق

با شادي

***

تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

تو با من مهربانتر از مني

با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر

مهري مهربان با من

***

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازي

به رنگ چشمهاي روشنت دارد

نسيمي كز فراز باغ مي آيد

چه خوش بوي تنت دارد

 

من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم

***

از منظومه: سالهاي صبوري 

خواب خوب

حمید مصدق

قصيده‌ي “آبي، خاكستري، سياه“:
«...
با من اكنون چه نشستن‌ها، خاموشي‌ها
با تو اكنون چه فراموشي‌هاست
چه كسي مي‌خواهد
من و تو ما نشويم
خانه‌اش ويران باد
من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي،
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وانكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي‌خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي
پنجه در پنجه‌ي هر دشمن دون
آويزد
دشت‌ها نام تو را مي‌گويند
كوه‌ها شعر مرا مي‌خوانند
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه‌ي اندوه زچيست؟
در تو اين قصه‌ي پرهيز كه چه؟
در من اين شعله‌ي عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخني از
متلاشي شدن دوستي است،
و بحث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي ـ
ـ يا غرق غرور؟!
سينه‌ام آينه‌اي است
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي ‌دست مرا،
مرغ دستان تو پر مي‌سازد
آه مگذار، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي‌ها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پرمهر مرا سرو تهي بگذارد
من چه مي‌گويم، آه...
با تو اكنون چه فراموشي‌ها؛
با من اكنون چه نشستن‌ها، خاموشي‌هاست
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي‌خيزند»
(حميد مصدق ـ آذر و دي 1343

درباره حميد مصدق

حميد مصدق شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال ‌1318 در شهرضا ـ از شهرستان‌هاي پيرامون اصفهان ـ به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پايان رساند و در سال ‌1339 به تهران آمد و پس از فارغ‌التحصيل شدن در رشته‌ي بازرگاني از مؤسسه‌ي علوم اداري و بازرگاني دانشگاه تهران، در مؤسسه‌ي تحقيقات اقتصادي اين دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد.
وي از سال ‌1342 مجددا به ادامه‌ي تحصيل پرداخت و موفق به دريافت ليسانس حقوق از دانشگاه تهران و سپس فوق ليسانس اقتصاد شد. مصدق در سال ‌1348 به عنوان استاديار در مدرسه‌هاي عالي كرمان و اصفهان و دانشگاه آزاد ايران به كار مشغول شد.
او از سال ‌1351، پس از دريافت فوق ليسانس حقوق اداري از دانشگاه ملي، به عضويت هيات علمي دانشگاه درآمد و در كنار آن از سال ‌1357 به كار وكالت روي آورد.
حميد مصدق، عضو هيات علمي دانشكده‌ي حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبايي، وكيل درجه يك دادگستري عضو كانون وكلا و سردبير نشريه‌ي كانون بود.
اين شاعر معاصر، در هفتم آذرماه ‌1377 در اثر سكته‌ي قلبي در تهران درگذشت؛ در حاليكه اين آثار از او برجاي ماند:
نخستين اثر وي منظومه‌ي بلند “درفش كاوياني“ در سال ‌1340 منتشر و در همان سال توقيف شد؛ چاپ دوم آن در سال ‌1357 منتشر و بعد از انقلاب نيز به دفعات تجديد چاپ شد.
دومين كتاب شعر مصدق، منظومه‌ي ”آبي، خاكستري، سياه” است كه در سال ‌1343 منتشر شد. اين منظومه حال و هوايي ليريك و درعين حال اجتماعي دارد و تاكنون ده‌ها بار توسط ناشران رسمي و مخفي در داخل و خارج از كشور تجديد چاپ شده است.
“در رهگذار باد” سومين منظومه‌ي مفصل مصدق نيز نخستين‌بار در سال ‌1347 به چاپ رسيد و پس از آن بارها تجديد چاپ شد.
“از جدايي‌ها” ، “سال‌هاي صبوري”‌ و “شير سرخ” ، از ديگر آثار شعري حميد مصدق هستند كه به ترتيب در سال‌هاي ‌1358، ‌1369 و ‌1376 منتشر شده‌اند. مجموعه‌اي آثار اين شاعر معاصر نيز در سال ‌1369 در كتابي به نام “ ... تارهايي” گردآوري شده است كه اين مجموعه نيز بارها تجديد چاپ شده است.
از او همچنين علاوه بر آثار شعري، كتاب “مقدمه‌اي بر روش تحقيق” (‌1351)، ”مجموعه‌ي رباعيات مولوي” و ”غزليات حافظ” و چندين كتاب در زمينه‌ي حقوق نيز به يادگار مانده است.
برخي از شعرهاي حميد مصدق نيز در سال‌هاي مبارزه عليه رژيم پهلوي، توسط برخي از دانشجويان، در قالب سرودهايي اجرا شد كه نوارهاي كاست آن، به‌صورت مخفي و دست به دست، مي‌گشت و در راهپيمايي‌ها، همخواني مي‌شد.
به‌گفته‌ي منتقدان، يكي از بازرترين ويژگي‌هاي شعر مصدق، سادگي، رواني و صميميت سيال آن است