مهدی سهیلی - پیمان شکن

نشد شب که چشمم به فردا نبود
چه فردای دوری که پیدا نبود
 ندیدم شبی را که جانم نسوخت
دمی خاطر من شکیبا نبود
چه شبهای تاریک چشمم نخفت
که ناهید مرد و ثریا نبود
کدامین شب از عشق بر من گذشت
که گرینده چشمم و دریا نبود
 کدامین شب آمد که با یاد او
لبانم به ذکر خدایا نبود
دل خود سپردم به دیوانه یی
که در لفظ او نور معنا نبود
همی گفت فردا براید به کام
ز مکرش مرا صبح فردا نبود
ندانستم آن دیوخوی پلید
به عهدی که می بست پایا نبود
 بسی گفته بودند کو بی وفاست
مرا این گفته بر من گوارا نبود
ز خوشباوری ها مرا در خیال
چو او نازنینی به دنیا نبود
عیان شد که آن پست پیمان شکن
 به فطرت چو دیدار زیبا نبود
به عهدش نپایید و پیمان شکست
فریبنده بود و فریبا نبود
گمان برده بودم پری زاده است
چو دیدم ز خیل پری ها نبود
دریغا که رسوا شد آن بدسرشت
همی گویم ای کاش رسوا نبود
شگفتا پس از سال ها فاش شد
که آن اهرمن سا پری سا نبود

مهدی سهیلی - تو آمدی

آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد

پیمان شکنی رفت و وفا پیدا شد

در غربت من که به جای بیگانه نبود

برقی زد و روی آشنا پیدا شد

گنجی که به سالها نهان بود از چشم

 با هلهله در خانه ی ما پیدا شد

یک عمر کویر فقر را پیمودم

 تا برق زد و کوه طلا پیدا شد

خورشید سعادتی که بر من تابید

در سایه ی رحمت خدا پیدا شد

من بودم و تاریکی شب ها ناگاه

از گوشه ی آسمان سها پیدا شد

تا شکر خدا بگویم از دیدن تو

 در خلوت من حال دعا پیدا شد

با آمدنت که اختر بخت منی

در ظلمت شب ستاره ها پیدا شد