با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر رامن که با مویی به قوت برنیایم ای عجبچون کمان در بازو آرد سروقد سیمتنمیرود تا در کمند افتد به پای خویشتنکس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخنروز بازار جوانی پنج روزی بیش نیستای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوززهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگارسعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر رابا یکی افتادهام کو بگسلد زنجیر راآرزویم میکند کآماج باشم تیر راگر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر راشکر از پستان مادر خوردهای یا شیر رانقد را باش ای پسر کآفت بود تاخیر راهر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر راپرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر راهمچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|