وه که گر من بازبینم روی یار خویش رایار بارافتاده را در کاروان بگذاشتندمردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلقهمچنان امید میدارم که بعد از داغ هجررای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتیهر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماندعافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکنگبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویشخاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهاردوش حورازادهای دیدم که پنهان از رقیبگر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگویدرد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شودگر هزارت غم بود با کس نگویی زینهارای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کندوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشقما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش رابیوفا یاران که بربستند بار خویش رادوستان ما بیازردند یار خویش رامرهمی بر دل نهد امیدوار خویش راما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش راگو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش راور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش راقبلهای دارند و ما زیبا نگار خویش رامن بر آن دامن نمیخواهم غبار خویش رادر میان یاوران میگفت یار خویش راور مرا خواهی رها کن اختیار خویش رابه که با دشمن نمایی حال زار خویش راای برادر تا نبینی غمگسار خویش راتا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش راتا میان خلق کم کردی وقار خویش راهر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|