می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجاپیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش رادر مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشادیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بینزودتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شدبگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسنبی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گونانم مده آبم مده آسایش و خوابم مدهامروز مهمان توام مست و پریشان توامهر کو بجز حق مشتری جوید نباشد جز خریمی​دان که سبزه گولخن گنده کند ریش و دهندورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمناز دل خیال دلبری برکرد ناگاهان سریجمله خیالات جهان پیش خیال او دوانبد لعل​ها پیشش حجر شیران به پیشش گورخرعالم چو کوه طور شد هر ذره​اش پرنور شدهر هستییی در وصل خود در وصل اصل اصل خودسرسبز و خوش هر تره​ای نعره زنان هر ذره​ایگل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فداذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شدهالسلم منهاج الطلب الحلم معراج الطربالعشق مصباح العشا و الهجر طباخ الحشاالشمس من افراسنا و البدر من حراسنایا سایلی عن حبه اکرم به انعم بهیا سایلی عن قصتی العشق قسمی حصتیالفتح من تفاحکم و الحشر من اصباحکماریاحکم تجلی البصر یعقوبکم یلقی النظرالشمس خرت و القمر نسکا مع الاحدی عشراصل العطایا دخلنا ذخر البرایا نخلنا گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجاآن عیش بی​روپوش را از بند هستی برگشازان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشادر بی​دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلامستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیاپر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پاهر لحظه گرمی می​کند با بوالعلی و بوالعلاای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبهاپر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلادر سبزه این گولخن همچون خران جوید چرازیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفیدورم ز کبر و ما و من مست شراب کبریاماننده ماه از افق ماننده گل از گیامانند آهن پاره​ها در جذبه آهن رباشمشیرها پیشش سپر خورشید پیشش ذره​هامانند موسی روح هم افتاد بی​هوش از لقاخنبک زنان بر نیستی دستک زنان اندر نماکالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضاحارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقابرقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعاو النار صراف الذهب و النور صراف الولاو الوصل تریاق الغشا یا من علی قلبی مشاو العشق من جلاسنا من یدر ما فی راسناکل المنی فی جنبه عند التجلی کالهباو السکر افنی غصتی یا حبذا لی حبذاالقلب من ارواحکم فی الدور تمثال الرحایا یوسفینا فی البشر جودوا بما الله اشتریقدامکم فی یقظه قدام یوسف فی الکرییا من لحب او نوی یشکوا مخالیب النوی