همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي 1

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي2

چه حكايت از فراقت كه نداشتم, وليكن
تو چو روي باز كردي, در ماجرا ببستي3

نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتي4 نويسيّ و هدايتيّ5 فرستي

دل دردمند ما را كه اسير توست يارا!
به وصال, مرهمي نه چو به انتظار خستي6

برو اي فقيه7 دانا, به خداي بخش ما را
تو و زهد و پارسايي, من و عاشقي و مستي

دل هوشمند بايد كه به دليري سپارد
كه چو قبله‌ايت باشد به از آن كه خودپرستي8

چو زمام بخت و دولت, نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبوني نكنند و زير دستي9


گله از فــراق يـــــاران و جفــــــاي روزگـــــاران
نه طريق توست سعدي!سر خويش گير و رستي10