ز پویندگان هر چه مویش نکوستچو روباه و قاقم چو سنجاب نرمبرین گونه از چرم پویندگانبرنجید و گسترد و خورد و سپردبسی رنج برد اندران روزگارچو پیش آمدش روزگار بهیزمانه ندادش زمانی درنگنپیوست خواهد جهان با تو مهر بکشت و به سرشان برآهیخت پوستچهارم سمورست کش موی گرمبپوشید بالای گویندگانبرفت و به جز نام نیکی نبردبه افسون و اندیشه​ی بی​شمارازو مردری ماند تخت مهیشد آن هوش هوشنگ بافر و سنگنه نیز آشکارا نمایدت چهر