چو طهمورث آگه شد از کارشانبه فر جهاندار بستش میانهمه نره دیوان و افسونگراندمنده سیه دیوشان پیشروجهاندار طهمورث بافرینیکایک بیاراست با دیو چنگازیشان دو بهره به افسون ببستکشیدندشان خسته و بسته خوارکه ما را مکش تا یکی نو هنرکی نامور دادشان زینهارچو آزاد گشتند از بند اونبشتن به خسرو بیاموختندنبشتن یکی نه که نزدیک سیچه سغدی چه چینی و چه پهلویجهاندار سی سال ازین بیشتربرفت و سرآمد برو روزگار برآشفت و بشکست بازارشانبه گردن برآورد گرز گرانبرفتند جادو سپاهی گرانهمی به آسمان برکشیدند غوبیامد کمربسته​ی جنگ و کیننبد جنگشان را فراوان درنگدگرشان به گرز گران کرد پستبه جان خواستند آن زمان زینهاربیاموزی از ماکت آید به بربدان تا نهانی کنند آشکاربجستند ناچار پیوند اودلش را به دانش برافروختندچه رومی چه تازی و چه پارسیز هر گونه​ای کان همی بشنویچه گونه پدید آوریدی هنرهمه رنج او ماند ازو یادگار