بگو مر مرا تا که بودم پدرچه گویم کیم بر سر انجمنفرانک بدو گفت کای نامجویتو بشناس کز مرز ایران زمینز تخم کیان بود و بیدار بودز طهمورث گرد بودش نژادپدر بد ترا و مرا نیک شویچنان بد که ضحاک جادوپرستازو من نهانت همی داشتمپدرت آن گرانمایه مرد جوانابر کتف ضحاک جادو دو مارسر بابت از مغز پرداختندسرانجام رفتم سوی بیشهاییکی گاو دیدم چو خرم بهارنگهبان او پای کرده بکشبدو دادمت روزگاری درازز پستان آن گاو طاووس رنگسرانجام زان گاو و آن مرغزارز بیشه ببردم ترا ناگهانبیامد بکشت آن گرانمایه راوز ایوان ما تا به خورشید خاکفریدون چو بشنید بگشادگوشدلش گشت پردرد و سر پر ز کینچنین داد پاسخ به مادر که شیرکنون کردنی کرد جادوپرستبپویم به فرمان یزدان پاکبدو گفت مادر که این رای نیستجهاندار ضحاک با تاج و گاهچو خواهد ز هر کشوری صدهزارجز اینست آیین پیوند و کین
کیم من ز تخم کدامین گهریکی دانشی داستانم بزنبگویم ترا هر چه گفتی بگوییکی مرد بد نام او آبتینخردمند و گرد و بیآزار بودپدر بر پدر بر همی داشت یادنبد روز روشن مرا جز بدویاز ایران به جان تو یازید دستچه مایه به بد روز بگذاشتمفدی کرده پیش تو روشن روانبرست و برآورد از ایران دمارهمان اژدها را خورش ساختندکه کس را نه زان بیشه اندیشهایسراپای نیرنگ و رنگ و نگارنشسته به بیشه درون شاهفشهمی پروردیدت به بر بر به نازبرافراختی چون دلاور پلنگیکایک خبر شد سوی شهریارگریزنده ز ایوان و از خان و مانچنان بیزبان مهربان دایه رابرآورد و کرد آن بلندی مغاکز گفتار مادر برآمد به جوشبه ابرو ز خشم اندر آورد چیننگردد مگر ز آزمایش دلیرمرا برد باید به شمشیر دستبرآرم ز ایوان ضحاک خاکترا با جهان سر به سر پای نیستمیان بسته فرمان او را سپاهکمر بسته او را کند کارزارجهان را به چشم جوانی مبین
که هر کاو نبید جوانی چشیدبدان مستی اندر دهد سر ببادچنان بد که ضحاک را روز و شببران برز بالا ز بیم نشیبچنان بد که یک روز بر تخت عاجز هر کشوری مهتران را بخواستاز آن پس چنین گفت با موبدانمرا در نهانی یکی دشمنستبه سال اندکی و به دانش بزرگاگر چه به سال اندک ای راستانکه دشمن اگر چه بود خوار و خردندارم همی دشمن خرد خوارهمی زین فزون بایدم لشکرییکی لشگری خواهم انگیختنبباید بدین بود همداستانیکی محضر اکنون بباید نوشتنگوید سخن جز همه راستیزبیم سپهبد همه راستانبر آن محضر اژدها ناگزیرهم آنگه یکایک ز درگاه شاهستم دیده را پیش او خواندندبدو گفت مهتر بروی دژمخروشید و زد دست بر سر ز شاهیکی بیزیان مرد آهنگرمتو شاهی و گر اژدها پیکریکه گر هفت کشور به شاهی تراستشماریت با من بباید گرفتمگر کز شمار تو آید پدیدکه مارانت را مغز فرزند منسپهبد به گفتار او بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندیدترا روز جز شاد و خرم مبادبه نام فریدون گشادی دو لبشده ز آفریدون دلش پر نهیبنهاده به سر بر ز پیروزه تاجکه در پادشاهی کند پشت راستکه ای پرهنر با گهر بخردانکه بربخردان این سخن روشن استگوی بدنژادی دلیر و سترگدرین کار موبد زدش داستاننبایدت او را به پی بر سپردبترسم همی از بد روزگارهم از مردم و هم ز دیو و پریابا دیو مردم برآمیختنکه من ناشکبیم بدین داستانکه جز تخم نیکی سپهبد نکشتنخواهد به داد اندرون کاستیبرآن کار گشتند همداستانگواهی نوشتند برنا و پیربرآمد خروشیدن دادخواهبر نامدارانش بنشاندندکه بر گوی تا از که دیدی ستمکه شاها منم کاوهی دادخواهز شاه آتش آید همی بر سرمبباید بدین داستان داوریچرا رنج و سختی همه بهر ماستبدان تا جهان ماند اندر شگفتکه نوبت ز گیتی به من چون رسیدهمی داد باید ز هر انجمنشگفت آمدش کان سخنها شنید
بدو باز دادند فرزند اوبفرمود پس کاوه را پادشاچو بر خواند کاوه همه محضرشخروشید کای پای مردان دیوهمه سوی دوزخ نهادید روینباشم بدین محضر اندر گواخروشید و برجست لرزان ز جایگرانمایه فرزند او پیش اویمهان شاه را خواندند آفرینز چرخ فلک بر سرت باد سردچرا پیش تو کاوهی خامگویهمه محضر ما و پیمان توکی نامور پاسخ آورد زودکه چون کاوه آمد ز درگه پدیدمیان من و او ز ایوان درستندانم چه شاید بدن زین سپسچو کاوه برون شد ز درگاه شاههمی بر خروشید و فریاد خواندازان چرم کاهنگران پشت پایهمان کاوه آن بر سر نیزه کردخروشان همی رفت نیزه بدستکسی کاو هوای فریدون کندبپویید کاین مهتر آهرمنستبدان بیبها ناسزاوار پوستهمی رفت پیش اندرون مردگردبدانست خود کافریدون کجاستبیامد بدرگاه سالار نوچو آن پوست بر نیزه بر دید کیبیاراست آن را به دیبای رومبزد بر سر خویش چون گرد ماه
به خوبی بجستند پیوند اوکه باشد بران محضر اندر گواسبک سوی پیران آن کشورشبریده دل از ترس گیهان خدیوسپر دید دلها به گفتار اوینه هرگز براندیشم از پادشابدرید و بسپرد محضر به پایز ایوان برون شد خروشان به کویکه ای نامور شهریار زمیننیارد گذشتن به روز نبردبسان همالان کند سرخ رویبدرد بپیچد ز فرمان توکه از من شگفتی بباید شنوددو گوش من آواز او را شنیدتو گفتی یکی کوه آهن برستکه راز سپهری ندانست کسبرو انجمن گشت بازارگاهجهان را سراسر سوی داد خواندبپوشند هنگام زخم درایهمانگه ز بازار برخاست گردکه ای نامداران یزدان پرستدل از بند ضحاک بیرون کندجهان آفرین را به دل دشمن استپدید آمد آوای دشمن ز دوستجهانی برو انجمن شد نه خردسراندر کشید و همی رفت راستبدیدندش آنجا و برخاست غوبه نیکی یکی اختر افگند پیز گوهر بر و پیکر از زر بومیکی فال فرخ پی افکند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفشاز آن پس هر آنکس که بگرفت گاهبران بیبها چرم آهنگرانز دیبای پرمایه و پرنیانکه اندر شب تیره خورشید بودبگشت اندرین نیز چندی جهانفریدون چو گیتی برآن گونه دیدسوی مادر آمد کمر برمیانکه من رفتنیام سوی کارزارز گیتی جهان آفرین را پرستفرو ریخت آب از مژه مادرشبه یزدان همی گفت زنهار منبگردان ز جانش بد جاودانفریدون سبک ساز رفتن گرفتبرادر دو بودش دو فرخ همالیکی بود ازیشان کیانوش نامفریدون بریشان زبان برگشادکه گردون نگردد بجز بر بهیبیارید داننده آهنگرانچو بگشاد لب هر دو بشتافتندهر آنکس کزان پیشه بد نام جویجهانجوی پرگار بگرفت زودنگاری نگارید بر خاک پیشبر آن دست بردند آهنگرانبه پیش جهانجوی بردند گرزپسند آمدش کار پولادگربسی کردشان نیز فرخ امیدکه گر اژدها را کنم زیر خاکفریدون به خورشید بر برد سربرون رفت خرم به خرداد روز
همی خواندش کاویانی درفشبه شاهی بسر برنهادی کلاهبرآویختی نو به نو گوهرانبرآن گونه شد اختر کاویانجهان را ازو دل پرامید بودهمی بودنی داشت اندر نهانجهان پیش ضحاک وارونه دیدبه سر برنهاده کلاه کیانترا جز نیایش مباد ایچ کارازو دان بهر نیکی زور دستهمی خواند با خون دل داورشسپردم ترا ای جهاندار منبپرداز گیتی ز نابخردانسخن را ز هر کس نهفتن گرفتازو هر دو آزاده مهتر به سالدگر نام پرمایهی شادکامکه خرم زئید ای دلیران و شادبه ما بازگردد کلاه مهییکی گرز فرمود باید گرانبه بازار آهنگران تاختندبه سوی فریدون نهادند رویوزان گرز پیکر بدیشان نمودهمیدون بسان سر گاومیشچو شد ساخته کار گرز گرانفروزان به کردار خورشید برزببخشیدشان جامه و سیم و زربسی دادشان مهتری را نویدبشویم شما را سر از گرد پاککمر تنگ بستش به کین پدربه نیک اختر و فال گیتی فروز
سپاه انجمن شد به درگاه اوبه پیلان گردون کش و گاومیشکیانوش و پرمایه بر دست شاههمی رفت منزل به منزل چو بادبه اروند رود اندر آورد رویاگر پهلوانی ندانی زباندگر منزل آن شاه آزادمردچو آمد به نزدیک اروندرودبران رودبان گفت پیروز شاهمرا با سپاهم بدان سو رسانبدان تا گذر یابم از روی آبنیاورد کشتی نگهبان رودچنین داد پاسخ که شاه جهانکه مگذار یک پشه را تا نخستفریدون چو بشنید شد خشمناکهم آنگه میان کیانی ببستسرش تیز شد کینه و جنگ راببستند یارانش یکسر کمربر آن باد پایان با آفرینبه خشکی رسیدند سر کینه جویکه بر پهلوانی زبان راندندبتازی کنون خانهی پاک دانچو از دشت نزدیک شهر آمدندز یک میل کرد آفریدون نگاهفروزنده چون مشتری بر سپهرکه ایوانش برتر ز کیوان نمودبدانست کان خانهی اژدهاستبه یارانش گفت آنکه بر تیره خاکبترسم همی زانکه با او جهانبیاید که ما را بدین جای تنگ
به ابر اندر آمد سرگاه اوسپه را همی توشه بردند پیشچو کهتر برادر ورا نیک خواهسری پر ز کینه دلی پر ز دردچنان چون بود مرد دیهیم جویبتازی تو اروند را دجله خوانلب دجله و شهر بغداد کردفرستاد زی رودبانان درودکه کشتی برافگن هم اکنون به راهاز اینها کسی را بدین سو ممانبه کشتی و زورق هم اندر شتابنیامد بگفت فریدون فرودچنین گفت با من سخن در نهانجوازی بیابی و مهری درستازان ژرف دریا نیامدش باکبران بارهی تیزتک بر نشستبه آب اندر افگند گلرنگ راهمیدون به دریا نهادند سربه آب اندرون غرقه کردند زینبه بیتالمقدس نهادند رویهمی کنگ دژهودجش خواندندبرآورده ایوان ضحاک دانکزان شهر جوینده بهر آمدندیکی کاخ دید اندر آن شهر شاههمه جای شادی و آرام و مهرکه گفتی ستاره بخواهد بسودکه جای بزرگی و جای بهاستبرآرد چنین بر ز جای از مغاکمگر راز دارد یکی در نهانشتابیدن آید به روز درنگ
بگفت و به گرز گران دست بردتو گفتی یکی آتشستی درستگران گرز برداشت از پیش زینکس از روزبانان بدر بر نماندبه اسب اندر آمد به کاخ بزرگطلسمی که ضحاک سازیده بودفریدون ز بالا فرود آوریدوزان جادوان کاندر ایوان بدندسرانشان به گرز گران کرد پستنهاد از بر تخت ضحاک پایبرون آورید از شبستان اویبفرمود شستن سرانشان نخستره داور پاک بنمودشانکه پروردهی بت پرستان بدندپس آن دختران جهاندار جمگشادند بر آفریدون سخنچه اختر بد این از تو ای نیکبختکه ایدون به بالین شیرآمدیچه مایه جهان گشت بر ما ببدندیدیم کس کاین چنین زهره داشتکش اندیشهی گاه او آمدیچنین داد پاسخ فریدون که تختمنم پور آن نیکبخت آبتینبکشتش به زاری و من کینه جویهمان گاو بر مایه کم دایه بودز خون چنان بیزبان چارپایکمر بستهام لاجرم جنگجویسرش را بدین گرزهی گاو چهرچو بشنید ازو این سخن ارنوازبدو گفت شاه آفریدون تویی
عنان بارهی تیزتک را سپردکه پیش نگهبان ایوان برستتو گفتی همی بر نوردد زمینفریدون جهان آفرین را بخواندجهان ناسپرده جوان سترگسرش به آسمان برفرازیده بودکه آن جز به نام جهاندار دیدهمه نامور نره دیوان بدندنشست از برگاه جادوپرستکلاه کیی جست و بگرفت جایبتان سیهموی و خورشید رویروانشان ازان تیرگیها بشستز آلودگی پس بپالودشانسراسیمه برسان مستان بدندبه نرگس گل سرخ را داده نمکه نو باش تا هست گیتی کهنچه باری ز شاخ کدامین درختستمکاره مرد دلیر آمدیز کردار این جادوی بیخردبدین پایگه از هنر بهره داشتو گرش آرزو جاه او آمدینماند به کس جاودانه نه بختکه بگرفت ضحاک ز ایران زمیننهادم سوی تخت ضحاک رویز پیکر تنش همچو پیرایه بودچه آمد برآن مرد ناپاک رایاز ایران به کین اندر آورده رویبکوبم نه بخشایش آرم نه مهرگشاده شدش بر دل پاک رازکه ویران کنی تنبل و جادویی
کجا هوش ضحاک بر دست تستز تخم کیان ما دو پوشیده پاکهمی جفتمان خواند او جفت مارفریدون چنین پاسخ آورد بازببرم پی اژدها را ز خاکبباید شما را کنون گفت راستبرو خوب رویان گشادند رازبگفتند کاو سوی هندوستانببرد سر بیگناهان هزارکجا گفته بودش یکی پیشبینکه آید که گیرد سر تخت تودلش زان زده فال پر آتشستهمی خون دام و دد و مرد و زنمگر کاو سرو تن بشوید به خونهمان نیز از آن مارها بر دو کفتازین کشور آید به دیگر شودبیامد کنون گاه بازآمدنشگشاد آن نگار جگر خسته رازچوکشور ز ضحاک بودی تهیکه او داشتی گنج و تخت و سرایورا کندرو خواندندی بنامبه کاخ اندر آمد دوان کند رونشسته به آرام در پیشگاهز یک دست سرو سهی شهرنازهمه شهر یکسر پر از لشکرشنه آسیمه گشت و نه پرسید رازبرو آفرین کرد کای شهریارخجسته نشست تو با فرهیجهان هفت کشور ترا بنده بادفریدونش فرمود تا رفت پیش
گشاد جهان بر کمربست تستشده رام با او ز بیم هلاکچگونه توان بودن ای شهریارکه گر چرخ دادم دهد از فرازبشویم جهان را ز ناپاک پاککه آن بیبها اژدهافش کجاستمگر که اژدها را سرآید به گازبشد تا کند بند جادوستانهراسان شدست از بد روزگارکه پردختگی گردد از تو زمینچگونه فرو پژمرد بخت توهمه زندگانی برو ناخوشستبریزد کند در یکی آبدنشود فال اخترشناسان نگونبه رنج درازست مانده شگفتز رنج دو مار سیه نغنودکه جایی نباید فراوان بدنشنهاده بدو گوش گردنفرازیکی مایه ور بد بسان رهیشگفتی به دل سوزگی کدخدایبه کندی زدی پیش بیداد گامدر ایوان یکی تاجور دید نوچو سرو بلند از برش گرد ماهبه دست دگر ماهروی ار نوازکمربستگان صف زده بر درشنیایش کنان رفت و بردش نمازهمیشه بزی تا بود روزگارکه هستی سزاوار شاهنشهیسرت برتر از ابر بارنده بادبکرد آشکارا همه راز خویش
بفرمود شاه دلاور بدوینبیذ آر و رامشگران را بخوانکسی کاو به رامش سزای منستبیار انجمن کن بر تخت منچو بنشنید از او این سخن کدخدایمی روشن آورد و رامشگرانفریدون غم افکند و رامش گزیدچو شد رام گیتی دوان کندرونشست از بر بارهی راه جویبیامد چو پیش سپهبد رسیدبدو گفت کای شاه گردنکشانسه مرد سرافراز با لشکریازان سه یکی کهتر اندر میانبه سالست کهتر فزونیش بیشیکی گرز دارد چو یک لخت کوهبه اسپ اندر آمد بایوان شاهبیامد به تخت کیی بر نشستهر آنکس که بود اندر ایوان توسر از پای یکسر فروریختشانبدو گفت ضحاک شاید بدنچنین داد پاسخ ورا پیشکاربه مردی نشیند به آرام توبه آیین خویش آورد ناسپاسبدو گفت ضحاک چندین منالچنین داد پاسخ بدو کندروگرین نامور هست مهمان توکه با دختران جهاندار جمبه یک دست گیرد رخ شهرنازشب تیره گون خود بترزین کندچومشک آن دو گیسوی دو ماه تو
که رو آلت تخت شاهی بجویبپیمای جام و بیارای خوانبه دانش همان دلزدای منستچنان چون بود در خور بخت منبکرد آنچه گفتش بدو رهنمایهمان در خورش باگهر مهترانشبی کرد جشنی چنان چون سزیدبرون آمد از پیش سالار نوسوی شاه ضحاک بنهاد رویسراسر بگفت آنچه دید و شنیدبه برگشتن کارت آمد نشانفراز آمدند از دگر کشوریبه بالای سرو و به چهر کیاناز آن مهتران او نهد پای پیشهمی تابد اندر میان گروهدو پرمایه با او همیدون براههمه بند و نیرنگ تو کرد پستز مردان مرد و ز دیوان توهمه مغز با خون برامیختشانکه مهمان بود شاد باید بدنکه مهمان ابا گرزهی گاوسارزتاج و کمر بسترد نام توچنین گر تو مهمان شناسی شناسکه مهمان گستاخ بهتر به فالکه آری شنیدم تو پاسخ شنوچه کارستش اندر شبستان تونشیند زند رای بر بیش و کمبه دیگر عقیق لب ارنوازبه زیر سر از مشک بالین کندکه بودند همواره دلخواه تو
بگیرد ببرشان چو شد نیم مستبرآشفت ضحاک برسان کرگبه دشنام زشت و به آواز سختبدو گفت هرگز تو در خان منچنین داد پاسخ ورا پیشکارکزان بخت هرگز نباشدت بهرچو بیبهره باشی ز گاه مهیچرا تو نسازی همی کار خویشز تاج بزرگی چو موی از خمیرترا دشمن آمد به گه برنشستهمه بند و نیرنگت از رنگ بردجهاندار ضحاک ازان گفتگویچو شب گردش روز پرگار زدبفرمود تا برنهادند زینبیامد دمان با سپاهی گرانز بیراه مر کاخ را بام و درسپاه فریدون چو آگه شدندز اسپان جنگی فرو ریختندهمه بام و در مردم شهر بودهمه در هوای فریدون بدندز دیوارها خشت و ز بام سنگببارید چون ژاله ز ابر سیاهبه شهر اندرون هر که برنا بدندسوی لشکر آفریدون شدندخروشی برآمد ز آتشکدههمه پیر و برناش فرمان بریمنخواهیم برگاه ضحاک راسپاهی و شهری به کردار کوهاز آن شهر روشن یکی تیره گردپس آنگاه ضحاک شد چاره جوی
بدین گونه مهمان نباید بدستشنید آن سخن کارزو کرد مرگشگفتی بشورید با شوربختازین پس نباشی نگهبان منکه ایدون گمانم من ای شهریاربه من چون دهی کدخدایی شهرمرا کار سازندگی چون دهیکه هرگز نیامدت ازین کار پیشبرون آمدی مهترا چارهگیریکی گرزهی گاوپیکر به دستدلارام بگرفت و گاهت سپردبه جوش آمد و زود بنهاد رویفروزنده را مهره در قار زدبران باد پایان باریک بینهمه نره دیوان جنگ آورانگرفت و به کین اندر آورد سرهمه سوی آن راه بیره شدنددر آن جای تنگی برآویختندکسی کش ز جنگ آوری بهر بودکه از درد ضحاک پرخون بدندبه کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگپیی را نبد بر زمین جایگاهچه پیران که در جنگ دانا بدندز نیرنگ ضحاک بیرون شدندکه بر تخت اگر شاه باشد ددهیکایک ز گفتار او نگذریممرآن اژدهادوش ناپاک راسراسر به جنگ اندر آمد گروهبرآمد که خورشید شد لاجوردز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
به آهن سراسر بپوشید تنبه چنگ اندرون شست یازی کمندبدید آن سیه نرگس شهرنازدو رخساره روز و دو زلفش چو شببه مغز اندرش آتش رشک خاستنه از تخت یاد و نه جان ارجمندبه دست اندرش آبگون دشنه بودز بالا چو پی بر زمین برنهادبران گرزهی گاوسر دست بردبیامد سروش خجسته دمانهمیدون شکسته ببندش چو سنگبه کوه اندرون به بود بند اوفریدون چو بنشنید ناسود دیربه تندی ببستش دو دست و میاننشست از بر تخت زرین اوبفرمود کردن به در بر خروشنباید که باشید با ساز جنگسپاهی نباید که به پیشهوریکی کارورز و یکی گرزدارچو این کار آن جوید آن کار اینبه بند اندرست آنکه ناپاک بودشما دیر مانید و خرم بویدشنیدند یکسر سخنهای شاهوزان پس همه نامداران شهربرفتند با رامش و خواستهفریدون فرزانه بنواختشانهمی پندشان داد و کرد آفرینهمی گفت کاین جایگاه منستکه یزدان پاک از میان گروهبدان تا جهان از بد اژدها
بدان تا نداند کسش ز انجمنبرآمد بر بام کاخ بلندپر از جادویی با فریدون به رازگشاده به نفرین ضحاک لببه ایوان کمند اندر افگند راستفرود آمد از بام کاخ بلندبه خون پری چهرگان تشنه بودبیامد فریدون به کردار بادبزد بر سرش ترگ بشکست خردمزن گفت کاو را نیامد زمانببر تا دو کوه آیدت پیش تنگنیاید برش خویش و پیوند اوکمندی بیاراست از چرم شیرکه نگشاید آن بند پیل ژیانبیفگند ناخوب آیین اوکه هر کس که دارید بیدار هوشنه زین گونه جوید کسی نام و ننگبه یک روی جویند هر دو هنرسزاوار هر کس پدیدست کارپرآشوب گردد سراسر زمینجهان را ز کردار او باک بودبه رامش سوی ورزش خود شویدازان مرد پرهیز با دستگاهکسی کش بد از تاج وز گنج بهرهمه دل به فرمانش آراستهبراندازه بر پایگه ساختشانهمی یاد کرد از جهان آفرینبه نیک اختر بومتان روشنستبرانگیخت ما را ز البرز کوهبفرمان گرز من آید رها
چو بخشایش آورد نیکی دهشمنم کدخدای جهان سر به سروگرنه من ایدر همی بودمیمهان پیش او خاک دادند بوسدمادم برون رفت لشکر ز شهرببردند ضحاک را بسته خوارهمی راند ازین گونه تا شیرخوانبسا روزگارا که بر کوه و دشتبران گونه ضحاک را بسته سختهمی راند او را به کوه اندرونبیامد هم آنگه خجسته سروشکه این بسته را تا دماوند کوهمبر جز کسی را که نگزیردتبیاورد ضحاک را چون نوندبه کوه اندرون تنگ جایش گزیدبیاورد مسمارهای گرانفرو بست دستش بر آن کوه بازببستش بران گونه آویختهازو نام ضحاک چون خاک شدگسسته شد از خویش و پیوند او
به نیکی بباید سپردن رهشنشاید نشستن به یک جای بربسی با شما روز پیمودمیز درگاه برخاست آوای کوسوزان شهر نایافته هیچ بهربه پشت هیونی برافگنده زارجهان را چو این بشنوی پیر خوانگذشتست و بسیار خواهد گذشتسوی شیر خوان برد بیدار بختهمی خواست کارد سرش را نگونبه خوبی یکی راز گفتش به گوشببر همچنان تازیان بیگروهبه هنگام سختی به بر گیردتبه کوه دماوند کردش ببندنگه کرد غاری بنش ناپدیدبه جایی که مغزش نبود اندرانبدان تا بماند به سختی درازوزو خون دل بر زمین ریختهجهان از بد او همه پاک شدبمانده بدان گونه در بند او
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۷ ساعت توسط امیر عباس شیرازی
|