ضحاک

چو ضحاک شد بر جهان شهریارسراسر زمانه بدو گشت بازنهان گشت کردار فرزانگانهنر خوار شد جادویی ارجمندشده بر بدی دست دیوان درازدو پاکیزه از خانه​ی جمشیدکه جمشید را هر دو دختر بدندز پوشیده​رویان یکی شهرنازبه ایوان ضحاک بردندشانبپروردشان از ره جادوییندانست جز کژی آموختنچنان بد که هر شب دو مرد جوانخورشگر ببردی به ایوان شاهبکشتی و مغزش بپرداختیدو پاکیزه از گوهر پادشایکی نام ارمایل پاکدینچنان بد که بودند روزی به همز بیدادگر شاه و ز لشکرشیکی گفت ما را به خوالیگریوزان پس یکی چاره​ای ساختنمگر زین دو تن را که ریزند خونبرفتند و خوالیگری ساختندخورش خانه​ی پادشاه جهانچو آمد به هنگام خون ریختنازان روز بانان مردم​کشانزنان پیش خوالیگران تاختندپر از درد خوالیگران را جگرهمی بنگرید این بدان آن بدیناز آن دو یکی را بپرداختندبرون کرد مغز سر گوسفند برو سالیان انجمن شد هزاربرآمد برین روزگار درازپراگنده شد کام دیوانگاننهان راستی آشکارا گزندبه نیکی نرفتی سخن جز به رازبرون آوریدند لرزان چو بیدسر بانوان را چو افسر بدنددگر پاکدامن به نام ارنوازبران اژدهافشن سپردندشانبیاموختشان کژی و بدخوییجز از کشتن و غارت و سوختنچه کهتر چه از تخمه​ی پهلوانهمی ساختی راه درمان شاهمران اژدها را خورش ساختیدو مرد گرانمایه و پارسادگر نام گرمایل پیشبینسخن رفت هر گونه از بیش و کموزان رسمهای بد اندر خورشبباید بر شاه رفت آوریز هر گونه اندیشه انداختنیکی را توان آوریدن برونخورشها و اندازه بشناختندگرفت آن دو بیدار دل در نهانبه شیرین روان اندر آویختنگرفته دو مرد جوان راکشانز بالا به روی اندر انداختندپر از خون دو دیده پر از کینه سرز کردار بیداد شاه زمینجزین چاره​ای نیز نشناختندبیامیخت با مغز آن ارجمند

یکی را به جان داد زنهار و گفتنگر تا نباشی به آباد شهربه جای سرش زان سری بی​بهاازین گونه هر ماهیان سی​جوانچو گرد آمدی مرد ازیشان دویستخورشگر بدیشان بزی چند و میشکنون کرد از آن تخمه داد نژادپس آیین ضحاک وارونه خویز مردان جنگی یکی خواستیکجا نامور دختری خوبرویپرستنده کردیش بر پیش خویشچو از روزگارش چهل سال مانددر ایوان شاهی شبی دیر یازچنان دید کز کاخ شاهنشهاندو مهتر یکی کهتر اندر میانکمر بستن و رفتن شاهواردمان پیش ضحاک رفتی به جنگهمی تاختی تا دماوند کوهبپیچید ضحاک بیدادگریکی بانگ برزد بخواب اندرونبجستند خورشید رویان ز جایچنین گفت ضحاک را ارنوازکه خفته به آرام در خان خویشزمین هفت کشور به فرمان تستبه خورشید رویان جهاندار گفتکه گر از من این داستان بشنویدبه شاه گرانمایه گفت ارنوازتوانیم کردن مگر چاره​ایسپهبد گشاد آن نهان از نهفتچنین گفت با نامور ماهروی نگر تا بیاری سر اندر نهفتترا از جهان دشت و کوهست بهرخورش ساختند از پی اژدهاازیشان همی یافتندی روانبران سان که نشناختندی که کیستسپردی و صحرا نهادند پیشکه ز آباد ناید به دل برش یادچنان بد که چون می​بدش آرزویبه کشتی چو با دیو برخاستیبه پرده درون بود بی​گفت​گوینه بر رسم دین و نه بر رسم کیشنگر تا بسر برش یزدان چه راندبه خواب اندرون بود با ارنوازسه جنگی پدید آمدی ناگهانبه بالای سرو و به فر کیانبچنگ اندرون گرزه​ی گاوسارنهادی به گردن برش پالهنگکشان و دوان از پس اندر گروهبدریدش از هول گفتی جگرکه لرزان شد آن خانه​ی صدستوناز آن غلغل نامور کدخدایکه شاها چه بودت نگویی به رازبرین سان بترسیدی از جان خویشدد و دام و مردم به پیمان تستکه چونین شگفتی بشاید نهفتشودتان دل از جان من ناامیدکه بر ما بباید گشادنت رازکه بی​چاره​ای نیست پتیاره​ایهمه خواب یک یک بدیشان بگفتکه مگذار این را ره چاره چوی
نگین زمانه سر تخت تستتو داری جهان زیر انگشتریز هر کشوری گرد کن مهترانسخن سربه سر موبدان را بگوینگه کن که هوش تو بر دست کیستچو دانسته شد چاره ساز آن زمانشه پر منش را خوش آمد سخنجهان از شب تیره چون پر زاغتو گفتی که بر گنبد لاژوردسپهبد به هرجا که بد موبدیز کشور به نزدیک خویش آوریدنهانی سخن کردشان آشکارکه بر من زمانه کی آید بسرگر این راز با من بباید گشادلب موبدان خشک و رخساره ترکه گر بودنی باز گوییم راستو گر نشنود بودنیها درستسه روز اندرین کار شد روزگاربه روز چهارم برآشفت شاهکه گر زنده​تان دار باید بسودهمه موبدان سرفگنده نگوناز آن نامداران بسیار هوشخردمند و بیدار و زیرک بنامدلش تنگتر گشت و ناباک شدبدو گفت پردخته کن سر ز بادجهاندار پیش از تو بسیار بودفراوان غم و شادمانی شمرداگر باره​ی آهنینی به پایکسی را بود زین سپس تخت توکجا نام او آفریدون بود جهان روشن از نامور بخت تستدد و مردم و مرغ و دیو و پریاز اخترشناسان و افسونگرانپژوهش کن و راستی بازجویز مردم شمار ار ز دیو و پریستبه خیره مترس از بد بدگمانکه آن سرو سیمین برافگند بنهم آنگه سر از کوه برزد چراغبگسترد خورشید یاقوت زردسخن دان و بیداردل بخردیبگفت آن جگر خسته خوابی که دیدز نیک و بد و گردش روزگارکرا باشد این تاج و تخت و کمرو گر سر به خواری بباید نهادزبان پر ز گفتار با یکدیگربه جانست پیکار و جان بی​بهاستبباید هم اکنون ز جان دست شستسخن کس نیارست کرد آشکاربرآن موبدان نماینده راهو گر بودنیها بباید نمودپر از هول دل دیدگان پر ز خونیکی بود بینادل و تیزگوشکزان موبدان او زدی پیش گامگشاده زبان پیش ضحاک شدکه جز مرگ را کس ز مادر نزادکه تخت مهی را سزاوار بودبرفت و جهان دیگری را سپردسپهرت بساید نمانی به جایبه خاک اندر آرد سر و بخت توزمین را سپهری همایون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزادچو او زاید از مادر پرهنربه مردی رسد برکشد سر به ماهبه بالا شود چون یکی سرو برززند بر سرت گرزه​ی گاوساربدو گفت ضحاک ناپاک دیندلاور بدو گفت گر بخردیبرآید به دست تو هوش پدرشیکی گاو برمایه خواهد بدنتبه گردد آن هم به دست تو برچو بشنید ضحاک بگشاد گوشگرانمایه از پیش تخت بلندچو آمد دل نامور بازجاینشان فریدون بگرد جهاننه آرام بودش نه خواب و نه خوردبرآمد برین روزگار درازخجسته فریدون ز مادر بزادببالید برسان سرو سهیجهانجوی با فر جمشید بدجهان را چو باران به بایستگیبسر بر همی گشت گردان سپهرهمان گاو کش نام بر مایه بودز مادر جدا شد چو طاووس نرشده انجمن بر سرش بخردانکه کس در جهان گاو چونان ندیدزمین کرده ضحاک پر گفت و گویفریدون که بودش پدر آبتینگریزان و از خویشتن گشته سیراز آن روزبانان ناپاک مردگرفتند و بردند بسته چو یوز نیامد گه پرسش و سرد بادبسان درختی شود بارورکمر جوید و تاج و تخت و کلاهبه گردن برآرد ز پولاد گرزبگیردت زار و ببنددت خوارچرا بنددم از منش چیست کینکسی بی​بهانه نسازد بدیاز آن درد گردد پر از کینه سرشجهانجوی را دایه خواهد بدنبدین کین کشد گرزه​ی گاوسرز تخت اندر افتاد و زو رفت هوشبتابید روی از نهیب گزندبتخت کیان اندر آورد پایهمی باز جست آشکار و نهانشده روز روشن برو لاژوردکشید اژدهافش به تنگی فرازجهان را یکی دیگر آمد نهادهمی تافت زو فر شاهنشهیبه کردار تابنده خورشید بودروان را چو دانش به شایستگیشده رام با آفریدون به مهرز گاوان ورا برترین پایه بودبهر موی بر تازه رنگی دگرستاره​شناسان و هم موبداننه از پیرسر کاردانان شنیدبه گرد جهان هم بدین جست و جویشده تنگ بر آبتین بر زمینبرآویخت ناگاه بر کام شیرتنی چند روزی بدو باز خوردبرو بر سر آورد ضحاک روز
خردمند مام فریدون چو دیدفرانک بدش نام و فرخنده بودپر از داغ دل خسته​ی روزگارکجا نامور گاو برمایه بودبه پیش نگهبان آن مرغزاربدو گفت کاین کودک شیرخوارپدروارش از مادر اندر پذیرو گر باره خواهی روانم تراستپرستنده​ی بیشه و گاو نغزکه چون بنده در پیش فرزند توسه سالش همی داد زان گاو شیرنشد سیر ضحاک از آن جست جویدوان مادر آمد سوی مرغزارکه اندیشه​ای در دلم ایزدیهمی کرد باید کزین چاره نیستببرم پی از خاک جادوستانشوم ناپدید از میان گروهبیاورد فرزند را چون نوندیکی مرد دینی بران کوه بودفرانک بدو گفت کای پاک دینبدان کاین گرانمایه فرزند منترا بود باید نگهبان اوپذیرفت فرزند او نیک مردخبر شد به ضحاک بدروزگاربیامد ازان کینه چون پیل مستهمه هر چه دید اندرو چارپایسبک سوی خان فریدون شتافتبه ایوان او آتش اندر فگندچو بگذشت ازان بر فریدون دو هشتبر مادر آمد پژوهید و گفت که بر جفت او بر چنان بد رسیدبه مهر فریدون دل آگنده بودهمی رفت پویان بدان مرغزارکه بایسته بر تنش پیرایه بودخروشید و بارید خون بر کنارز من روزگاری بزنهار داروزین گاو نغزش بپرور به شیرگروگان کنم جان بدان کت هواستچنین داد پاسخ بدان پاک مغزبباشم پرستنده​ی پند توهشیوار بیدار زنهارگیرشد از گاو گیتی پر از گفت​گویچنین گفت با مرد زنهاردارفراز آمدست از ره بخردیکه فرزند و شیرین روانم یکیستشوم تا سر مرز هندوستانبرم خوب رخ را به البرز کوهچو مرغان بران تیغ کوه بلندکه از کار گیتی بی​اندوه بودمنم سوگواری ز ایران زمینهمی بود خواهد سرانجمنپدروار لرزنده بر جان اونیاورد هرگز بدو باد سرداز آن گاو برمایه و مرغزارمران گاو برمایه را کرد پستبیفگند و زیشان بپرداخت جایفراوان پژوهید و کس را نیافتز پای اندر آورد کاخ بلندز البرز کوه اندر آمد به دشتکه بگشای بر من نهان از نهفت
ادامه نوشته

جمشید

گرانمایه جمشید فرزند اوبرآمد برآن تخت فرخ پدرکمر بست با فر شاهنشهیزمانه بر آسود از داوریجهان را فزوده بدو آبرویمنم گفت با فره​ی ایزدیبدان را ز بد دست کوته کنمنخست آلت جنگ را دست بردبه فر کیی نرم کرد آهناچو خفتان و تیغ و چو برگستوانبدین اندرون سال پنجاه رنجدگر پنجه اندیشه​ی جامه کردز کتان و ابریشم و موی قزبیاموختشان رشتن و تافتنچو شد بافته شستن و دوختنچو این کرده شد ساز دیگر نهادز هر انجمن پیشه​ور گرد کردگروهی که کاتوزیان خوانی​اشجدا کردشان از میان گروهبدان تا پرستش بود کارشانصفی بر دگر دست بنشاندندکجا شیر مردان جنگ آورندکزیشان بود تخت شاهی به جایبسودی سه دیگر گره را شناسبکارند و ورزند و خود بدروندز فرمان تن​آزاده و ژنده​پوشتن آزاد و آباد گیتی برویچه گفت آن سخن​گوی آزاده مردچهارم که خوانند اهتو خوشیکجا کارشان همگنان پیشه بود کمر بست یکدل پر از پند اوبه رسم کیان بر سرش تاج زرجهان گشت سرتاسر او را رهیبه فرمان او دیو و مرغ و پریفروزان شده تخت شاهی بدویهمم شهریاری همم موبدیروان را سوی روشنی ره کنمدر نام جستن به گردان سپردچو خود و زره کرد و چون جو شناهمه کرد پیدا به روشن روانببرد و ازین چند بنهاد گنجکه پوشند هنگام ننگ و نبردقصب کرد پرمایه دیبا و خزبه تار اندرون پود را بافتنگرفتند ازو یکسر آموختنزمانه بدو شاد و او نیز شادبدین اندرون نیز پنجاه خوردبه رسم پرستندگان دانی​اشپرستنده را جایگه کرد کوهنوان پیش روشن جهاندارشانهمی نام نیساریان خواندندفروزنده​ی لشکر و کشورندوزیشان بود نام مردی به پایکجا نیست از کس بریشان سپاسبه گاه خورش سرزنش نشنوندز آواز پیغاره آسوده گوشبر آسوده از داور و گفتگویکه آزاده را کاهلی بنده کردهمان دست​ورزان اباسرکشیروانشان همیشه پراندیشه بود
ادامه نوشته

طهمورث

پسر بد مراو را یکی هوشمندبیامد به تخت پدر بر نشستهمه موبدان را ز لشکر بخواندچنین گفت کامروز تخت و کلاهجهان از بدیها بشویم به رایز هر جای کوته کنم دست دیوهر آن چیز کاندر جهان سودمندپس از پشت میش و بره پشم و مویبه کوشش ازو کرد پوشش به رایز پویندگان هر چه بد تیزرورمنده ددان را همه بنگریدبه چاره بیاوردش از دشت و کوهز مرغان مر آن را که بد نیک تازبیاورد و آموختن​شان گرفتچو این کرده شد ماکیان و خروسبیاورد و یکسر به مردم کشیدبفرمودشان تا نوازند گرمچنین گفت کاین را ستایش کنیدکه او دادمان بر ددان دستگاهمر او را یکی پاک دستور بودخنیده به هر جای شهرسپ نامهمه روزه بسته ز خوردن دو لبچنان بر دل هر کسی بود دوستسر مایه بد اختر شاه راهمه راه نیکی نمودی به شاهچنان شاه پالوده گشت از بدیبرفت اهرمن را به افسون ببستزمان تا زمان زینش برساختیچو دیوان بدیدند کردار اوشدند انجمن دیو بسیار مر گرانمایه طهمورث دیوبندبه شاهی کمر برمیان بر ببستبه خوبی چه مایه سخنها براندمرا زیبد این تاج و گنج و سپاهپس آنگه کنم درگهی گرد پایکه من بود خواهم جهان را خدیوکنم آشکارا گشایم ز بندبرید و به رشتن نهادند رویبه گستردنی بد هم او رهنمایخورش کردشان سبزه و کاه و جوسیه گوش و یوز از میان برگزیدبه بند آمدند آنکه بد زان گروهچو باز و چو شاهین گردن فرازجهانی بدو مانده اندر شگفتکجا بر خرو شد گه زخم کوسنهفته همه سودمندش گزیدنخوانندشان جز به آواز نرمجهان آفرین را نیایش کنیدستایش مراو را که بنمود راهکه رایش ز کردار بد دور بودنزد جز به نیکی به هر جای گامبه پیش جهاندار برپای شبنماز شب و روزه آیین اوستدر بسته بد جان بدخواه راهمه راستی خواستی پایگاهکه تابید ازو فره​ی ایزدیچو بر تیزرو بارگی برنشستهمی گرد گیتیش برتاختیکشیدند گردن ز گفتار اوکه پردخته مانند ازو تاج و فر
ادامه نوشته

هوشنگ

جهاندار هوشنگ با رای و دادبگشت از برش چرخ سالی چهلچو بنشست بر جایگاه مهیکه بر هفت کشور منم پادشابه فرمان یزدان پیروزگروزان پس جهان یکسر آباد کردنخستین یکی گوهر آمد به چنگسر مایه کرد آهن آبگونیکی روز شاه جهان سوی کوهپدید آمد از دور چیزی درازدوچشم از بر سر چو دو چشمه خوننگه کرد هوشنگ باهوش و سنگبه زور کیانی رهانید دستبرآمد به سنگ گران سنگ خردفروغی پدید آمد از هر دو سنگنشد مار کشته ولیکن ز رازجهاندار پیش جهان آفرینکه او را فروغی چنین هدیه دادبگفتا فروغیست این ایزدیشب آمد برافروخت آتش چو کوهیکی جشن کرد آن شب و باده خوردز هوشنگ ماند این سده یادگارکز آباد کردن جهان شاد کردچو بشناخت آهنگری پیشه کردچو این کرده شد چاره​ی آب ساختبه جوی و به رود آبها راه کردچراگاه مردم بدان برفزودبرنجید پس هر کسی نان خویشبدان ایزدی جاه و فر کیانجدا کرد گاو و خر و گوسفند به جای نیا تاج بر سر نهادپر از هوش مغز و پر از رای دلچنین گفت بر تخت شاهنشهیجهاندار پیروز و فرمانروابه داد و دهش تنگ بستم کمرهمه روی گیتی پر از داد کردبه آتش ز آهن جدا کرد سنگکزان سنگ خارا کشیدش برونگذر کرد با چند کس همگروهسیه رنگ و تیره​تن و تیزتازز دود دهانش جهان تیره​گونگرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگجهانسوز مار از جهانجوی جستهمان و همین سنگ بشکست گرددل سنگ گشت از فروغ آذرنگازین طبع سنگ آتش آمد فرازنیایش همی کرد و خواند آفرینهمین آتش آنگاه قبله نهادپرستید باید اگر بخردیهمان شاه در گرد او با گروهسده نام آن جشن فرخنده کردبسی باد چون او دگر شهریارجهانی به نیکی ازو یاد کرداز آهنگری اره و تیشه کردز دریای​ها رودها را بتاختبه فرخندگی رنج کوتاه کردپراگند پس تخم و کشت و درودبورزید و بشناخت سامان خویشز نخچیر گور و گوزن ژیانبه ورز آورید آنچه بد سودمند
ادامه نوشته

کیومرث

سخن گوی دهقان چه گوید نخستکه بود آنکه دیهیم بر سر نهادمگر کز پدر یاد دارد پسرکه نام بزرگی که آورد پیشپژوهنده​ی نامه​ی باستانچنین گفت کآیین تخت و کلاهچو آمد به برج حمل آفتاببتابید ازآن سان ز برج برهکیومرث شد بر جهان کدخدایسر بخت و تختش برآمد به کوهازو اندر آمد همی پرورشبه گیتی درون سال سی شاه بودهمی تافت زو فر شاهنشهیدد و دام و هر جانور کش بدیددوتا می​شدندی بر تخت اوبه رسم نماز آمدندیش پیشپسر بد مراورا یکی خوبرویسیامک بدش نام و فرخنده بودبه جانش بر از مهر گریان بدیبرآمد برین کار یک روزگاربه گیتی نبودش کسی دشمنابه رشک اندر آهرمن بدسگالیکی بچه بودش چو گرگ سترگجهان شد برآن دیوبچه سیاهسپه کرد و نزدیک او راه جستهمی گفت با هر کسی رای خویشکیومرث زین خودکی آگاه بودیکایک بیامد خجسته سروشبگفتش ورا زین سخن دربه​درسخن چون به گوش سیامک رسید که نامی بزرگی به گیتی که جستندارد کس آن روزگاران به یادبگوید ترا یک به یک در به درکرا بود از آن برتران پایه بیشکه از پهلوانان زند داستانکیومرث آورد و او بود شاهجهان گشت با فر و آیین و آبکه گیتی جوان گشت ازآن یکسرهنخستین به کوه اندرون ساخت جایپلنگینه پوشید خود با گروهکه پوشیدنی نو بد و نو خورشبه خوبی چو خورشید بر گاه بودچو ماه دو هفته ز سرو سهیز گیتی به نزدیک او آرمیداز آن بر شده فره و بخت اووزو برگرفتند آیین خویشهنرمند و همچون پدر نامجویکیومرث را دل بدو زنده بودز بیم جداییش بریان بدیفروزنده شد دولت شهریارمگر بدکنش ریمن آهرمناهمی رای زد تا ببالید بالدلاور شده با سپاه بزرگز بخت سیامک وزآن پایگاههمی تخت و دیهیم کی شاه جستجهان کرد یکسر پرآوای خویشکه تخت مهی را جز او شاه بودبسان پری پلنگینه پوشکه دشمن چه سازد همی با پدرز کردار بدخواه دیو پلید
ادامه نوشته

ستایش سلطان محمود

جهان آفرین تا جهان آفریدچو خورشید بر چرخ بنمود تاجچه گویم که خورشید تابان که بودابوالقاسم آن شاه پیروزبختزخاور بیاراست تا باخترمرا اختر خفته بیدار گشتبدانستم آمد زمان سخنبر اندیشه​ی شهریار زمیندل من چو نور اندر آن تیره شبچنان دید روشن روانم به خوابهمه روی گیتی شب لاژورددر و دشت برسان دیبا شدینشسته برو شهریاری چو ماهرده بر کشیده سپاهش دو میلیکی پاک دستور پیشش به پایمرا خیره گشتی سر از فر شاهچو آن چهره​ی خسروی دیدمیکه این چرخ و ماهست یا تاج و گاهیکی گفت کاین شاه روم است و هندبه ایران و توران ورا بنده​اندبیاراست روی زمین را به دادجهاندار محمود شاه بزرگز کشمیر تا پیش دریای چینچو کودک لب از شیر مادر بشستنپیچد کسی سر ز فرمان اویتو نیز آفرین کن که گوینده​ایچو بیدار گشتم بجستم ز جایبر آن شهریار آفرین خواندمبه دل گفتم این خواب را پاسخ استبرآن آفرین کو کند آفرین چنو مرزبانی نیامد پدیدزمین شد به کردار تابنده عاجکزو در جهان روشنایی فزودنهاد از بر تاج خورشید تختپدید آمد از فر او کان زربه مغز اندر اندیشه بسیار گشتکنون نو شود روزگار کهنبخفتم شبی لب پر از آفریننخفته گشاده دل و بسته لبکه رخشنده شمعی برآمد ز آباز آن شمع گشتی چو یاقوت زردیکی تخت پیروزه پیدا شدییکی تاج بر سر به جای کلاهبه دست چپش هفتصد ژنده پیلبداد و بدین شاه را رهنمایوزان ژنده پیلان و چندان سپاهازان نامداران بپرسیدمیستارست پیش اندرش یا سپاهز قنوج تا پیش دریای سندبه رای و به فرمان او زنده​اندبپردخت ازان تاج بر سر نهادبه آبشخور آرد همی میش و گرگبرو شهریاران کنند آفرینز گهواره محمود گوید نخستنیارد گذشتن ز پیمان اویبدو نام جاوید جوینده​ایچه مایه شب تیره بودم به پاینبودم درم جان برافشاندمکه آواز او بر جهان فرخ استبر آن بخت بیدار و فرخ زمین
ادامه نوشته

در داستان ابومنصور

بدین نامه چون دست کردم درازجوان بود و از گوهر پهلوانخداوند رای و خداوند شرممرا گفت کز من چه باید همیبه چیزی که باشد مرا دسترسهمی داشتم چون یکی تازه سیببه کیوان رسیدم ز خاک نژندبه چشمش همان خاک و هم سیم و زرسراسر جهان پیش او خوار بودچنان نامور گم شد از انجمننه زو زنده بینم نه مرده نشاندریغ آن کمربند و آن گردگاهگرفتار زو دل شده ناامیدیکی پند آن شاه یاد آوریممرا گفت کاین نامه​ی شهریاربدین نامه من دست بردم فراز یکی مهتری بود گردنفرازخردمند و بیدار و روشن روانسخن گفتن خوب و آوای نرمکه جانت سخن برگراید همیبکوشم نیازت نیارم به کسکه از باد نامد به من بر نهیباز آن نیکدل نامدار ارجمندکریمی بدو یافته زیب و فرجوانمرد بود و وفادار بودچو در باغ سرو سهی از چمنبه دست نهنگان مردم کشاندریغ آن کیی برز و بالای شاهنوان لرز لرزان به کردار بیدز کژی روان سوی داد آوریمگرت گفته آید به شاهان سپاربه نام شهنشاه گردنفراز

شاهنامه فردوسی

بنیاد نهادن کتاب

دل روشن من چو برگشت ازویکه این نامه را دست پیش آورمبپرسیدم از هر کسی بیشمارمگر خود درنگم نباشد بسیو دیگر که گنجم وفادار نیستبرین گونه یک چند بگذاشتمسراسر زمانه پر از جنگ بودز نیکو سخن به چه اندر جهاناگر نامدی این سخن از خدایبه شهرم یکی مهربان دوست بودمرا گفت خوب آمد این رای تونبشته من این نامه​ی پهلویگشتاده زبان و جوانیت هستشو این نامه​ی خسروان بازگویچو آورد این نامه نزدیک من سوی تخت شاه جهان کرد رویز دفتر به گفتار خویش آورمبترسیدم از گردش روزگاربباید سپردن به دیگر کسیهمین رنج را کس خریدار نیستسخن را نهفته همی داشتمبه جویندگان بر جهان تنگ بودبه نزد سخن سنج فرخ مهاننبی کی بدی نزد ما رهنمایتو گفتی که با من به یک پوست بودبه نیکی گراید همی پای توبه پیش تو آرم مگر نغنویسخن گفتن پهلوانیت هستبدین جوی نزد مهان آبرویبرافروخت این جان تاریک من

شاهنامه فردوسی

داستان دقیقی شاعر

چو از دفتر این داستانها بسیجهان دل نهاده بدین داستانجوانی بیامد گشاده زبانبه شعر آرم این نامه را گفت منجوانیش را خوی بد یار بودبرو تاختن کرد ناگاه مرگبدان خوی بد جان شیرین بدادیکایک ازو بخت برگشته شدبرفت او و این نامه ناگفته ماندالهی عفو کن گناه ورا همی خواند خواننده بر هر کسیهمان بخردان نیز و هم راستانسخن گفتن خوب و طبع روانازو شادمان شد دل انجمنابا بد همیشه به پیکار بودنهادش به سر بر یکی تیره ترگنبد از جوانیش یک روز شادبه دست یکی بنده بر کشته شدچنان بخت بیدار او خفته ماندبیفزای در حشر جاه ورا

شاهنامه فردوسی

گفتار اندر فراهم آوردن کتاب

سخن هر چه گویم همه گفته​انداگر بر درخت برومند جایکسی کو شود زیر نخل بلندتوانم مگر پایه​ای ساختنکزین نامور نامه​ی شهریارتو این را دروغ و فسانه مدانازو هر چه اندر خورد با خردیکی نامه بود از گه باستانپراگنده در دست هر موبدییکی پهلوان بود دهقان نژادپژوهنده​ی روزگار نخستز هر کشوری موبدی سالخوردبپرسیدشان از کیان جهانکه گیتی به آغاز چون داشتندچه گونه سرآمد به نیک اختریبگفتند پیشش یکایک مهانچو بنشیند ازیشان سپهبد سخنچنین یادگاری شد اندر جهان بر باغ دانش همه رفته​اندنیابم که از بر شدن نیست رایهمان سایه زو بازدارد گزندبر شاخ آن سرو سایه فکنبه گیتی بمانم یکی یادگاربه رنگ فسون و بهانه مداندگر بر ره رمز و معنی بردفراوان بدو اندرون داستانازو بهره​ای نزد هر بخردیدلیر و بزرگ و خردمند و رادگذشته سخنها همه باز جستبیاورد کاین نامه را یاد کردوزان نامداران فرخ مهانکه ایدون به ما خوار بگذاشتندبرایشان همه روز کند آوریسخنهای شاهان و گشت جهانیکی نامور نافه افکند بنبرو آفرین از کهان و مهان

شاهنامه فردوسی

گفتار اندر ستایش پیغمبر  

ترا دانش و دین رهاند درستوگر دل نخواهی که باشد نژندبه گفتار پیغمبرت راه جویچه گفت آن خداوند تنزیل و وحیکه خورشید بعد از رسولان مهعمر کرد اسلام را آشکارپس از هر دوان بود عثمان گزینچهارم علی بود جفت بتولکه من شهر علمم علیم در ستگواهی دهم کاین سخنها ز اوستعلی را چنین گفت و دیگر همیننبی آفتاب و صحابان چو ماهمنم بنده​ی اهل بیت نبیحکیم این جهان را چو دریا نهادچو هفتاد کشتی برو ساختهیکی پهن کشتی بسان عروسمحمد بدو اندرون با علیخردمند کز دور دریا بدیدبدانست کو موج خواهد زدنبه دل گفت اگر با نبی و وصیهمانا که باشد مرا دستگیرخداوند جوی می و انگبیناگر چشم داری به دیگر سرایگرت زین بد آید گناه منستبرین زادم و هم برین بگذرمدلت گر به راه خطا مایلستنباشد جز از بی​پدر دشمنشهر آنکس که در جانش بغض علیستنگر تا نداری به بازی جهانهمه نیکی ات باید آغاز کرد در رستگاری ببایدت جستنخواهی که دایم بوی مستمنددل از تیرگیها بدین آب شویخداوند امر و خداوند نهینتابید بر کس ز بوبکر بهبیاراست گیتی چو باغ بهارخداوند شرم و خداوند دینکه او را به خوبی ستاید رسولدرست این سخن قول پیغمبرستتو گویی دو گوشم پرآواز اوستکزیشان قوی شد به هر گونه دینبه هم بسته​ی یکدگر راست راهستاینده​ی خاک و پای وصیبرانگیخته موج ازو تندبادهمه بادبانها برافراختهبیاراسته همچو چشم خروسهمان اهل بیت نبی و ولیکرانه نه پیدا و بن ناپدیدکس از غرق بیرون نخواهد شدنشوم غرقه دارم دو یار وفیخداوند تاج و لوا و سریرهمان چشمه​ی شیر و ماء معینبه نزد نبی و علی گیر جایچنین است و این دین و راه منستچنان دان که خاک پی حیدرمترا دشمن اندر جهان خود دلستکه یزدان به آتش بسوزد تنشازو زارتر در جهان زار کیستنه برگردی از نیک پی همرهانچو با نیکنامان بوی همنورد

ادامه نوشته

شاهنامه فردوسی

در آفرینش ماه

چراغست مر تیره شب را بسیچچو سی روز گردش بپیمایداپدید آید آنگاه باریک و زردچو بیننده دیدارش از دور دیددگر شب نمایش کند بیشتربه دو هفته گردد تمام و درستبود هر شبانگاه باریکتربدینسان نهادش خداوند داد به بد تا توانی تو هرگز مپیچشود تیره گیتی بدو روشناچو پشت کسی کو غم عشق خوردهم اندر زمان او شود ناپدیدترا روشنایی دهد بیشتربدان باز گردد که بود از نخستبه خورشید تابنده نزدیکتربود تا بود هم بدین یک نهاد

شاهنامه فردوسی

گفتار اندر آفرینش آفتاب

از یاقوت سرخست چرخ کبودبه چندین فروغ و به چندین چراغروان اندرو گوهر دلفروزز خاور برآید سوی باخترایا آنکه تو آفتابی همی

 

نه از آب و گرد و نه از باد و دودبیاراسته چون به نوروز باغکزو روشنایی گرفتست روزنباشد ازین یک روش راست​ترچه بودت که بر من نتابی همی

شاهنامه فردوسی

کنون ای خردمند وصف خردکنون تا چه داری بیار از خردخرد بهتر از هر چه ایزد بدادخرد رهنمای و خرد دلگشایازو شادمانی وزویت غمیستخرد تیره و مرد روشن روانچه گفت آن خردمند مرد خردکسی کو خرد را ندارد ز پیشهشیوار دیوانه خواند وراازویی به هر دو سرای ارجمندخرد چشم جانست چون بنگرینخست آفرینش خرد را شناسسه پاس تو چشم است وگوش و زبانخرد را و جان را که یارد ستودحکیما چو کس نیست گفتن چه سودتویی کرده​ی کردگار جهانبه گفتار دانندگان راه جویز هر دانشی چون سخن بشنویچو دیدار یابی به شاخ سخن بدین جایگه گفتن اندرخوردکه گوش نیوشنده زو برخوردستایش خرد را به از راه دادخرد دست گیرد به هر دو سرایوزویت فزونی وزویت کمیستنباشد همی شادمان یک زمانکه دانا ز گفتار از برخورددلش گردد از کرده​ی خویش ریشهمان خویش بیگانه داند وراگسسته خرد پای دارد ببندتو بی​چشم شادان جهان نسپرینگهبان جانست و آن سه پاسکزین سه رسد نیک و بد بی​گمانو گر من ستایم که یارد شنودازین پس بگو کافرینش چه بودببینی همی آشکار و نهانبه گیتی بپوی و به هر کس بگویاز آموختن یک زمان نغنویبدانی که دانش نیابد به من

شاهنامه

گفتار اندر آفرینش مردم

چو زین بگذری مردم آمد پدیدسرش راست بر شد چو سرو بلندپذیرنده​ی هوش و رای و خردز راه خرد بنگری اندکیمگر مردمی خیره خوانی همیترا از دو گیتی برآورده​اندنخستین فطرت پسین شمارشنیدم ز دانا دگرگونه زیننگه کن سرانجام خود را ببینبه رنج اندر آری تنت را رواستچو خواهی که یابی ز هر بد رهانگه کن بدین گنبد تیزگردنه گشت زمانه بفرسایدشنه از جنبش آرام گیرد همیازو دان فزونی ازو هم شمار شد این بندها را سراسر کلیدبه گفتار خوب و خرد کاربندمر او را دد و دام فرمان بردکه مردم به معنی چه باشد یکیجز این را نشانی ندانی همیبه چندین میانچی بپرورده​اندتویی خویشتن را به بازی مدارچه دانیم راز جهان آفرینچو کاری بیابی ازین به گزینکه خود رنج بردن به دانش سزاستسر اندر نیاری به دام بلاکه درمان ازویست و زویست دردنه آن رنج و تیمار بگزایدشنه چون ما تباهی پذیرد همیبد و نیک نزدیک او آشکار

شاهنامه فردوسی

گفتار اندر آفرینش عالم

از آغاز باید که دانی درستکه یزدان ز ناچیز چیز آفریدسرمایه​ی گوهران این چهاریکی آتشی برشده تابناکنخستین که آتش به جنبش دمیدوزان پس ز آرام سردی نمودچو این چار گوهر به جای آمدندگهرها یک اندر دگر ساختهپدید آمد این گنبد تیزروابرده و دو هفت شد کدخدایدر بخشش و دادن آمد پدیدفلکها یک اندر دگر بسته شدچو دریا و چون کوه و چون دشت و راغببالید کوه آبها بر دمیدزمین را بلندی نبد جایگاهستاره برو بر شگفتی نمودهمی بر شد آتش فرود آمد آبگیا رست با چند گونه درختببالد ندارد جز این نیروییوزان پس چو جنبنده آمد پدیدخور و خواب و آرام جوید همینه گویا زبان و نه جویا خردنداند بد و نیک فرجام کارچو دانا توانا بد و دادگرچنینست فرجام کار جهان سر مایه​ی گوهران از نخستبدان تا توانایی آرد پدیدبرآورده بی​رنج و بی​روزگارمیان آب و باد از بر تیره خاکز گرمیش پس خشکی آمد پدیدز سردی همان باز تری فزودز بهر سپنجی سرای آمدندز هرگونه گردن برافراختهشگفتی نماینده​ی نوبه​نوگرفتند هر یک سزاوار جایببخشید دانا چنان چون سزیدبجنبید چون کار پیوسته شدزمین شد به کردار روشن چراغسر رستنی سوی بالا کشیدیکی مرکزی تیره بود و سیاهبه خاک اندرون روشنائی فزودهمی گشت گرد زمین آفتاببه زیر اندر آمد سرانشان ز بختنپوید چو پیوندگان هر سوییهمه رستنی زیر خویش آوریدوزان زندگی کام جوید همیز خاک و ز خاشاک تن پروردنخواهد ازو بندگی کردگاراز ایرا نکرد ایچ پنهان هنرنداند کسی آشکار و نهان

شاهنامه فردوسی

آغاز کتاب

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیهان و گردون سپهر

فروزندۀ ماه و ناهید ومهر

ز نام و نشان و گمان برتر است

نگارندۀ بر شده گوهر است

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد