آن یار که عهد دوستداری بشکست
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
سگی پای صحرا نشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراگنده روز
بخندید کای مامک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بدرگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي 1
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي2
چه حكايت از فراقت كه نداشتم, وليكن
تو چو روي باز كردي, در ماجرا ببستي3
نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتي4 نويسيّ و هدايتيّ5 فرستي
دل دردمند ما را كه اسير توست يارا!
به وصال, مرهمي نه چو به انتظار خستي6
برو اي فقيه7 دانا, به خداي بخش ما را
تو و زهد و پارسايي, من و عاشقي و مستي
دل هوشمند بايد كه به دليري سپارد
كه چو قبلهايت باشد به از آن كه خودپرستي8
چو زمام بخت و دولت, نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبوني نكنند و زير دستي9
گله از فــراق يـــــاران و جفــــــاي روزگـــــاران
نه طريق توست سعدي!سر خويش گير و رستي10
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
غزل قالب مشهور شعر غنايي است و بهترين غزليّات از آن استاد سخن, سعدي شيرازي است. غزل سعدي عاشقانه است. در نگرش سعدي, عشق از مخلوق آغاز مىشود امّا سر انجام به خالق مي رسد و به دليل همين آميختگي وجود سعدي با عشق, احساساتش در نهايت لطايف است. حسن تركيب,اعتدال در صنعت پردازي, شيريني زبان, مفاهيم و مضامين نو, سهل و ممتنع از ويژگي غزليّات اوست.